لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
ساقيا جامى بده سرشار در عيد غدير * گشت عالم مهبط الانوار در عيد غدير
شد معين حجت احرار در عيد غدير * هر زمان بر خوان تو اين اشعار در عيد غدير
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
چون اجل خواهد بساط جسم را ويران كند * مرغ زرين بال روح از كالبد طيران كند
آن دو سائل مسألت از مذهب ايمان كند * اين عبارت پرتو نيران به از رضوان كند
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
مرغ روحت چون كند آهنگ پرواز از قفس * با دو صد وحشت به دام عنكبوت افتد مگس
هيكلت را چون نمايد قابض الارواح مس * اين سخن بر گوى با اخلاص در آخر نفس
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
آدم خاكى چو بيرون شد ز گلگشت جنان * در سر انديب بلا گرديد با غم هم عنان
گفت يا رب من ندارم هيچ تاب امتحان * آخر آمد اين سخن از غيب او را بر زبان
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
چون كه ابراهيم را شد آتش سوزان مقام * سوى حق ناليد گفت اى جاعل نور و ظلام
طاقت آتش ندارد قالب لحم و عظام * اين سخن را گفت آتش شد بر او برد و سلام
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
در شب معراج پيغمبر به عرش كبريا * شكل شيرى ديد و انگشتر بدادش از وفا
گفت : يا رب كيست اين شير و چه باشد ماجرا * از زبان بىزبان آمد به گوشش اين صدا
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
غزوهء خيبر به پيغمبر نشد ممكن ظفر * شد به اردوى مسلمانان يهودى حملهور
غرق غم شد مصطفى ، ناليد پيش دادگر * جبرئيلش عاقبت بر اين سخن شد راهبر
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
طينت خاصان حق از طينت حيدر سرشت * مصطفى نام على را بر ضمير دل نوشت
« اشرف الدين » غير تخم مهر او در دل نكشت * اين سخن را كرد حق سر لوحهء باغ بهشت
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار « 2 »
هامش
( 2 ) . كلّيات نسيم شمال ، صص 94 - 95 .