ز قدرت قضا و قدر با شكوه * ز ميزان قدر تو پا سنگ كوه
گرانى ز حلم تو شد پايدار * وقار از وقار تو صاحب وقار
به درياى حلم تو گوهر شكوه * بود موج درياى حلم تو كوه
تو گر دل دهى اى شه بىهمال * دهد آسمان را زمين خاك مال
ز بس شد ز فيض تو و الا مقام * سزد از سليمان به سلمان سلام
ندارم به توصيف تو دسترس * خدا را رسد وصف آن ذات و بس
كنون عرض احوال بايد نمود * به پيش تو اين نامه بايد گشود
. . .
بيا ساقى حوض كوثر بيا * بده جام كامى به اين بينوا
به جامى كنى گر مرا ارجمند * بسان صراحى شوم سر بلند
چو از جام لطفت شوم فيض ياب * ز گردون ستانم خراج آفتاب
چو فيضت شود يار من چون سحاب * چمن سبز سازم ز موج سراب
گر از فيض رايت شوم كامياب * به هر ذرّه بخشش كنم آفتاب
بيا مرعشى قصّه كوتاه كن * به حرف دعا ساز ختم سخن « 2 »
هامش
( 2 ) . همان ، صص 482 - 483 و 485 ( نقل از رسالهء فردوس تأليف سرايندهء ساقى نامه ، تصحيح و تعليق و مقدّمهء مير جلال الدّين حسينى ارموى ( محدّث ) چاپ انجمن آثار ملّى ) .