خدا باغبان بوى گل مرتضى * جهانست باغ و گلش مصطفى
پر از بوى او نافه را جيب ناف * زهى نافهء ناف عبد مناف
فروغ رخش تاب نور يقين * ز ابروى او آب محراب دين
يد اللّه ، دست قدر قدرتش * قوى دست دين از قوى قوّتش
رموز خدا راز ديرينهاش * كتاب مبين مصحف سينهاش
دلش شمع بزم زمين و زمان * چو پروانه بر گرد او آسمان
توكّل گلى از گلستان او * تجرّد نهالى ز بستان او
جريده چنان شد به راه خدا * كه در گام اول ز خود شد جدا
سپهر برين مجمر منظرش * نسيم سحر دودى از مجمرش
صفا صفّهء قصر ايوان او * تجلّى چراغ شبستان او
بسيط زمين گرد ميدان او * فلك هرزه گرد بيابان او
سراب بيابان او موج نور * بود آهوى دشت او چشم حور
از آن شمع را چهره افروخته * كه در بزم او خويش را سوخته
از آن شعله بالا دو و سركشست * كه از سوز او تاب در آتشست
هوا را هواى سر كوى اوست * كه پيوسته سرگشتهء چار سوست
ازان رو جبين سوده بر خاك آب * كه باشد پدر خاك را بو تراب
به دامان او زان نشيند غبار * كه فرزند را جا بود در كنار
برآورده بيرون زمين سر ز آب * كه پا بر سر او نهد بو تراب
چو شد نام والاى او بو تراب * ازين رو به خاك اوفتد آفتاب
شود آب آيينه جارى چو آب * اگر بنگرد سوى او از عتاب
شود حفظش ار پاسدار حباب * توان كرد ازو جام بزم شراب
بر آرد چو شمشير الماس فن * به سر مىرسد آب او قطره زن
چو گيرد به كف آب آتشفروز * شود همچو شب تيره بر خصم روز
ز نيروى او تيغ سر مىزند * به زور كمان تير پر مىزند
تويى شاه ، ويران و آباد را * گل سر سبد باغ ايجاد را
تويى خلق را خسرو دادگر * اگر كفر نبود خدايى دگر
ز بيم تو شد خون ياقوت خشك * شود خون جارى ز بيم تو مشك
نگاه از غضب گر كنى سوى كان * شود آب ياقوت ، آب روان