تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
به بازى كودك بختش كند گر ميل خواهد شد * فلك ميدان و خورشيد و مه نو گوى و چوگانش
ز قهر او اگر بر هفت گردون شمّه‌اى گويى * بسان پيكر دشمن ز هم مىپاشد اركانش
كسى از خط فرمانش نپيچد رخ ، نتابد سر * كه همچون آب در هر جا روان گشته‌ست فرمانش
دو فرمانبر بود در پيشگه نوح و براهيمش * دو خدمتگر بود در بزمگه شيث و سليمانش
گه احسان ز گوهر مىشود آفاق ناپيدا * ز بس گوهر فرو ريزد ز دست گوهر افشانش
به روى دلربا هر سو جهانى مست و مدهوشش * به مهر جانفزا هر جا گروهى محو حيرانش
كسى از مدح و وصف او كجا دم مىتواند زد * كه حىّ لم يزل ، خود مدح خوان باشد به قرآنش
اگر انسان كه او باشد كسى سازد بيان هر دم * يقين دانم كه نگذارند فرق از پاك يزدانش
به او ادنى برآمد عقل كل چون در شب اسرى * شد از هر سو على در ديدهء پيدا نمايانش
گر او سر از گريبان هويّت بركشد ، بينى * كه كوتاه است دست انبيا يك سر ز دامانش
به كوه طور ماندى تا ابد در سجده‌اش باقى * فزون از يك تجلّى گر بديدى پور عمرانش
خدا را گر همى خواهى على را بين به چشم دل * شهى كز غير حق بيگانه باشند آشنايانش
« موافق » تا ز فكرت بر سرود اين چامهء غرّا * روا باشد اگر دانند دانايان ، سخندانش
الا تا گنبد گردون بود چون جاه والايش * الا تا لالهء نعمان بود چون روى رخشانش