به جهان نامده يك مرد كه اوصاف نكو * جمله ظاهر شود از وى ز عرب تا به عجم
تويى آن حيدر دريا دل گردون مقدار * كه بود كون و مكانت چو يكى قطره ز يم
پيش دريا چه بود قطره كه گيرد بر وى * يا ثواب و گنهش چيست اقل يا اعظم
ما به خوان تو نشستيم و كريمان نكنند * ردّ مهمان بود ار چند بد از خوان نعم
باشد اين هم كه نگارد قلم از طبع فضول * و رنه اكرام تو بر بنده به لوح است رقم
تو نه آن گونه كريمى و نه آن گونه هميم * كه بگويند بُد از حاتم طايى اكرم
جز تو كس را به جهان هيچ نخواندى ذى جود * داند ار كس چه بود رسم كرم شرط همم
گشت چون فقر « صفى » از حركاتت معمور * باد هم جان « صفى » از بركاتت خرّم » « 4 »
هامش
( 4 ) . همان ، صص 205 - 209 .