بى مهر على ( ع ) كه هست ميزان فلاح * سودى ندهد به هيچ كس علم و صلاح
تا باب نجات بر تو گردد مفتوح * از نام على ( ع ) به دست آور مفتاح « 3 »
تويى آن حيدر دريا دل گردون مقدار
نفس گرديده جرى ، جُرم فزون ، طاعت كم * بسته راه از همه سو جز به خداوند كرم
آن كه با فضل وى آثام نماند به جهان * آن كه با عفو وى اجرام نيايد به قلم
آن كه مهرش شده بر زهر حوادث ترياق * آن كه نامش شده بر زخم سوانح مرهم
گشت مردود ره از ترك رضايش ابليس * گشت منظور حق از يُمن ولايش آدم
رجس برخاست چو او بُد متنفّر ز حرام * بُت برافتاد چو او شد متولّد به حرم
مدح آن دارد كش نيست در اوصاف همال * پاك ز اغراق و اراجيف و اكاذيب و ستم
نيست آن گونه كه در مدحت او هيچ اغراق * نايد اغراق مرا هم به زبان و به قلم
سخنى كان نه ز افراط و ز تفريط عرى است * راستى نزد خرد نيست به معنى محكم
سخن آن گونه سرايم كه در آيين خواص * هست مقرون همه بر صحّت و برهان و حكم
خُفت بر جاى رسول مدنى در شب غار * فارغ از يار و عدو بىطرف از شادى و غم
رفت در مكّه و خود سوره به حج برد و بخواند * و آن كه او را همه خوفى ز خداوند و خدم
روز ميدان به روش سيل و به سختى چون كوه * بى ز انديشه كه خصم است مگس يا رستم
كند با قوّت سرپنجه در از حصن يهود * چون به خيبر ز پى فتح برافراشت علم
مشكلى در كف عزمش بنبودى مشكل * نكتهاى در ره فكرش بنماندى مبهم
دانى ار قامت اسلام شد از تيغ كه راست ؟ * يا كه ؟ در جنگ ز شمشير نكرد ابرو خم
يا كه بر كَند ز طاق حرم اوضاع بتان * يا كه زد كوكبه فارس يليل بر هم
خالق از خلق شناسى و على را زد نى * يار از غير كنى فرق و صمد را ز صنم
به خدا شرك نياورد به يك چشم زدن * بود خاص اين صفت او را به خداوند قسم
زان كه بشناخته بد هستى خود را كه جز او * نيست موجودى و جز ذات وجود است عدم
داد بر سائل انگشتر و اين بود نشان * كه بر او ختم بود ، جود و سخا ، فضل و همم
گفته آن عالم اسرار كه نبود يكسان * آن كه مىداند و آن كس كه نداند با هم
نيست يعنى اسد اللّه مساوى با كس * كوشد اندر عمل و علم در آفاق علم
هامش
( 3 ) . ديوان صفى عليشاه ، ص 263 .