مسمار كوب كنگرهات را فلك چو ديد * زد كديه گرد تيشه و پروين به التماس
وَهم از تو بَر شدن نتواند به پاى جهد * زان رفعت ترا به فلك مىكند قياس
از نور قُبّهء تو پذيرفته روشنى * آيينهء سپهر به آيين انعكاس
ايوان زرنگار تو چون مِهر بنگرد * غسلى برآرد از خوى خجلت ، به ارتماس
مىخواست آسمان به رواقت نظر كند * گفتش خرد نخست كله را بدار پاس
ز آن سان كه با خداى ، خداوندگار تو * شد مُشتبه به طايفهاى ناخدا شناس
چون آهويى كه بگذرد از مرغزار شير * خور بگذرد به بام تو با وهم و با هراس
گر مرغزار شيرت خوانم شگفت نيست * كاندر تو خُفته شير خدا پيشواى ناس
داماد مصطفى و ولىّ خدا على * كاسلام شد ز نصرت تيغش قوى اساس
در جنگ خيبر ار نشدى حامل لوا * تا حشر داشت رايت اسلام انتكاس
يك تن احد شناس به دشت احد نبود * دين را نكردى از دم شمشيرت احتراس
تيغش هلال عيد ظفر شد به روز بدر * و رنه عدو به كِشتهء دين برده بود داس
آن كس كه داشت رتبهء هارونى اى دريغ * كايد همى ز سامريش نهى لا مساس
الحق روا نبود كه ناحق كند حلول * در كاس شير حنظل و در غاب شير كاس
مفضول را چگونه به فاضل تقدّم است * نسناس ناس ، كى شود آنگه امام ناس
هر هرزه را چه زهره ، كه زهرا طلب كند * الّا شهى كه زُهره به بامش كند تماس
از نام ، كس خليفه نشد گو بيار فضل * گر كنيه افتراس نيابد ز بو نواس
نه پشت خدمتش را آسيبى از كَسل * نه جيب طاعتش را شبخونى از نعاس
تيغش كه داس كشتهء اعدا لقب گرفت * ز آن رو بُوَد كه كِشتهء ايشان كند كداس
كوته نظر شناخته او را خدا از آنك * نشناخته است پايهء مرد خدا شناس « 2 »
هامش
( 2 ) . على ( ع ) در شعر و ستايش فارسى ، صص 140 - 141 .