در منقبت حضرت امير المؤمنين ( ع )
نوبهار دردم و داغت گل سوداى من * صد چو مجنوند پى گم كردهء صحراى من
چاك شد دامان صحرا از خراش نالهام * من كجا و درد هجر او كجا اى واى من
لالهء خونين دل دشت جنونم بىرخت * داغدار هجر باشد هر يك از اعضاى من
بسكه محو ياد رخسار توام گرديده است * حلقهء دام خيالت چشم حيرتزاى من
نشأى همّت ز فيض خاكسارى يافتم * سنگها بر شيشهء گردون زند ميناى من
وادى آزادگى يك گل زمين همتم * قلزم وارستگى يك قطره از درياى من
مىشود گلگون كف پاى خيالت هر زمان * غرق خون دل شد از بس چشم طوفانزاى من
تا چه خواهد كرد با آيينهء دل شوخيت * شيشه بر خارا زن مخمور بىپرواى من
دل به قربان تلافىهاى نازت مىرود * شوخ من بىرحم من بىباك من خود راى من
خشك شد خون در رگ گل بىبهار جلوهات * نوبهار من گل من سرو من رعناى من
اى بهار جلوه از بس بىتو گرم نالهام * شعله مىجوشد به رنگ شمع از لبهاى من
بوى خون آيد به رنگ لاله از پيراهنم * پر گل داغست از بس جسم غم پيراى من
در رياض آرزويت باغبانى مىكند * آه سرو آراى من اشك چمن پيراى من
در غمت هم مشرب فرهاد و مجنون گشتهام * آه من شيرين من فرياد من ليلاى من
ابروى تو بال پرواز تذرو دلبريست * سبزهء پشت لبت طوطى شكّرخاى من
شوق مىآرد به روى كار من درد ترا * مىنمايد راز دل آينهءِ سيماى من
اى بهار رنگ و بو چون گل سراپا گوش شو * تا در گوشت شود اين مطلع غرّاى من
بسكه شد لبريز مهر مصطفى اعضاى من * همچو گلبن غرق گل گرديد سر تا پاى من
اى بهارستان دين از سجدهء درگاه تست * هشت جنت داغدار رشك هفت اعضاى من
ياد خاك مرقدت تا سجدهگاه دل شده * هست نور جبهء صبح از شب يلداى من
گرد راهت توتياى چشم اهل بينش است * نقش نعلين تو باشد ديدهء بيناى من
گر خيالم جانب يثرب برد از راه شوق * محمل گل مىشود مانند بو مأواى من
مىتراود خون دل صد رنگ دور از مرقدت * از قدمگاه تو يعنى ديدهء بيناى من
پردهء لطف تو مىپوشد گنه را روز حشر * مهر تو باشد نقاب روى عصيانهاى من
از بهار فيض نعتت گشته يا خير البشر * عندليب منقبتگو طبع مدحت زاى من