صدف گشته خاك نجف گوهرش را * از آن آبروى جهان اوفتاده
جناح فلك بوده آرامگاهش * ز نعلين او گر نشان اوفتاده
چو ( طالب ) من و سجدهء آستانش * كه آن قبلهء راستان اوفتاده « 2 »
در مدح مولاى متقيان على ( ع )
سحر كه بر مژه افروختم چراغ نگاه * به دست شعله شكستم كلاه گوشهء آه
بيا كه بى چمن عارضت مشبّك شد * نقاب ديدهء صبرم ز گاهگاه نگاه
به ياد وصل تو گر قفل ديده بگشايم * عجب كه از مژهام بحر بگذرد به شناه
دليست بى تو مرا كز سواد دود نفس * نويد وسمهء ابرو دهد به شاه آه
ز اشتياق نمك پاشى لبت هر دم * تراود از جگرم زخمهاى مرهم كاه
به دامن جگرم ريز تا بكى دارى * نهال قامت مژگان ز بار عمر دو تاه
تو نيم خواب و من از هر تبسّم مژهات * چمن چمن گل حسرت كنم به جيب نگاه
ز شرم بى رهى خستگان ناز ترا * خوى تمامى اعضا فرو چكد ز جباه
بيا كه در غم بيهوده رنجش نازت * تمام شرم نگاهم تمام عذر گناه
ز بس نگه جگر آلوده زاده از چشمم * ز دامن مژهام لعل پوش رسته نگاه
عجب ندارم گر شاهد خيال ترا * ز داغ زار دل تنگ من بود اكراه
بلى چه ذوق رسد طبع شوخ يوسف را * ز سير لالهء سيراب در نشيمن چاه
غمت به سهو فشارم گهر ز پيكر دل * چنان كه كوه فشارد كسى ز پيكر كاه
زرشگ بى خفقان مىكشم نفس كه مباد * بزلف پر شكنت مشتبه شود ناگاه
ز فيض درد تو آه محبت آلودم * به كشتزار فلك سبز كرد مهر گياه
چنان هوا زنم گريهام رطوبت يافت * كه تا فلك ز لبم آه مىرود به شناه
خموش تا ز لبم شوخ مطلعى جوشد * كه تا به حشر بود زيب و زينت افواه
جبين بخت مرا خاكروب هر درگاه * زمانه ساخت كه روى زمانه باد سياه
به جز سياهى داغ دلم سپهر نيافت * گلى كه شاهد بختم زند به طرف كلاه
مرا كه زيب تن از حلّهء مغيلانست * چه جيب ذوق گشايم به اطلس و ديباه
هامش
( 2 ) . كليات اشعار ملك الشعراء طالب آملى ، صص 90 - 94 .