ز طبعم بجوشيد زهر آب تلخى * ز نطقم به شكرستان اوفتاده
بدين طبع هر دم ز نيش سپهرم * به دل كاو كاو سنان اوفتاده
به بخت من اين گنبد توتيايى * سيه دلتر از سرمهدان اوفتاده
به شبهاى غم كآسمان با دل من * معارض به تيغ و سنان اوفتاده
عمودى زده صبح بر فرق گردون * كه مغز سرش در دهان اوفتاده
ندانم كه اين خوشهچين طبعگردون * چه در خرمنم برق سان اوفتاده
فلك بر سر كينه جوييست با من * از آن در تنم هول جان اوفتاده
سرشكى است سيّارهء طالع من * كه از چشم هفت آسمان اوفتاده
ز بى طالعى ساغر اعتبارم * ز طاق دل دوستان اوفتاده
ز اشك جگر فام شب تا سحرگه * به روى حريرم سنان اوفتاده
مرا تكيه بر خار و از هر كنارم * به خرمن گل ارغوان اوفتاده
ز بس بردهام سجده زلف الم را * شكستم به موى ميان اوفتاده
ز ضعف تنم استخوان خرد گشته * گرم سايه از نردبان اوفتاده
ز بس ناتوانيم و وامانده از ره * چو عكسم در آب روان اوفتاده
ميان گشته در ساعت از آب چشمم * اگر زد رقم بر كران اوفتاده
ندانم چه انديشم آخر چه سازم * مرا كار با آسمان اوفتاده
چه بگشايد از ناخن چاره سازى * به كارم گره بيش از آن اوفتاده
به گردابى افتاده كشتى سعيم * و ز او لنگر و بادبان اوفتاده
عجب گر توانم به صد قرن ديدن * از او تختهاى بر كران اوفتاده
گر افتادهام شكر بارى كه هستم * به راه امام زمان اوفتاده
على ولى آن كه از ضرب تيغش * تن خصم چون فرقدان اوفتاده
گهر گشته آوازهء جودش آن گه * به گوش گرام جهان اوفتاده
به پايش سر و جان فدا كرده دشمن * وز او ضرب تيغ زبان اوفتاده
تب لرزه از هيبت ذوالفقارش * بر اندام هفت آسمان اوفتاده
نسيمى كه از جيب خلقش وزيده * روان پرور انس و جان اوفتاده
غبارى كه دامانش از دست داده * به ظلمتگه سرمهدان اوفتاده
دم دشمنش در گزند طبايع * خنكتر ز باد خزان اوفتاده
زهى رتبه كز ديدنش چشم بينش * به ديدار حق در گمان اوفتاده