سپهر يافته گويى كه شخص خواهش طبع * ز شش جهت به ديار دلم ندارد راه
از آن چو نرد هوس با من آورد به ميان * نخست قاعدهء شرط را نهد دلخواه
به سوى كشور دل كز رواج درد آن جا * نمىكنند به جنس كساد عيش نگاه
زرشگ جلوهء آهم هميشه افعى درد * به خويش پيچد و بيرون جهد ز آتشگاه
زمان زمان نگهم كاروان حسرت را * نشان دهد به سر انگشتهاى مژگان راه
سياه بودن شامم پس از دميدن صبح * نبوده از اثر جلوههاى بخت سياه
ز بسكه زير لبى بوده خندهء صبحم * نكرد شاهد خورشيد را ز خواب آگاه
شبم به مژدهء صبح وصال كاذب بود * از آن جبينش نمودم به دود آه سياه
شكست خاطرم افزون شد از مفرّح صبر * به هرزه من گله نارم ز موميايى آه
به نوش خانهء پرنيش روزگار نديد * لبم حلاوت يك زهر خند خاطر خواه
گره ز گوشهء ابروى خاطرم نگشود * مگر به ياد زمين بوس شاه عرش سپاه
ضياى ديدهء دانش صفاى سينهء عقل * فروغ ناصيهء دين على ولى اللّه
همان كه سلسلهء شاهدان قدسى را * عبير بو كند از خاكروبى درگاه
همان كه فخركنان ز آستان او روبند * مقدّسان فلك با جباه گرد جباه
همان كه يوسف رايش چو پرتو اندازد * به سينهاى كه دهد تيرگى به سينهء چاه
چنان شود كه بر اين نيل بركه نصب كنند * به دست شعشعه فوارههاى نور از آه
سياه نامه اسيرى كه با لب تسليم * برد به درگه عفوش ز روى عجز پناه
فرشته محو كند از جريدهء عملش * هر آن ثواب كه باشد در او حروف گناه
هوا ز فيضش گر بهرهور شود شايد * كه خون شعله فرو ريزد از عروق گياه
ز فيض مقدم او خاك آن قدر بالد * كه خاكيان ز ته عرش بگذرند دو تاه
چو عدل او كند امداد عاجزان شايد * كه پوستين ز تن شير نر كند روباه
كنون كه جنبش ابروى شاهد عفوش * اشارتيست به تعظيم نامههاى سياه
سياه مار قلم بر اناملش پيچد * اگر فرشته نويسد به غير حرف گناه
شها منم كه نه شادابى سخن دارم * طبيعتى كه گل آرد برون ز آتشگاه
دم سواد فشارم عروق معنى را * ز بيم آن كه نرويد ز جيب صفحه گياه
گهى كه دعوى سبحانيم به جوش آيد * ز طبع و ناطقه آرم دو دلپذير گواه
خموش « طالب » زين نغمهها تفاخر بس * برآر دست دعا بر در حريم إله
هميشه تا نبود تشنگان باديه را * زبان دل مترنم به غير حرف مياه