تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
تا نيفتد بخيه‌اى بر روى كار رازها * شوق را در چاك جيب جان رفو گر كرده‌اند
رخش راه پى غلط را بسته نعل واژگون * سر ز بزم عيش در صحراى غم بر كرده‌اند
زخم درد و مرهم درمان بر ايشان گشته عرض * خويش را در راحت و محنت مخيّر كرده‌اند
هر نفس در آرزوى پرسش بيگانه‌اى * خويش را با ناتوانى آشناتر كرده‌اند
در تب بيچارگى از آرزوى غمزه‌اى * بهر دل از نشتر الماس ، بستر كرده‌اند
تا ز شمع مجلسى پروانه‌سان بينند خير * شعله‌اى از داغ دل نذر سمندر كرده‌اند
تا بماند گردن اقبالشان در طوق شوق * دست قدرت را به زور ضعف ، چنبر كرده‌اند
شادى شب زنده‌دارى در شبستان غمى * سرمه از دود جگر در چشم اختر كرده‌اند
در صباح كام ، خواب در هم خود را به فال * از شكن پيرايى زلفى ، معنبر كرده‌اند
بر سر كويى به خون غلطيده چون قربانيى * از سر انگشت شگون پيشانيى تر كرده‌اند
خندهء شيرين اگر شكّر نريزد ، گو مريز * از نگاه تلخ ، جان را زهر پرور كرده‌اند . . .
عافيت را چهره گم گرديده در گرد بلا * بر سر كوى غم از بس خاك بر سر كرده‌اند
بُردِ نقش پاكبازى را حساب ديگرست * خانه پردازان تلاش نقش ششدر كرده‌اند
مستى سرشار ما مىخواست اين رطل گران * آرى آرى آن چنان را آن چنان‌تر كرده‌اند
كفر عشقت تيشه تا بر پاى اهل دين زده‌ست * طعنهء بى نسبتى در كار آزر كرده‌اند
تا كمر چست از براى سير بستان بسته‌اى * صد نزاكت ، جلوه بر سرو و صنوبر كرده‌اند
حرف و صلى از زبانت جسته در بزم فريب * مزد عقل ساده لوحانى كه باور كرده‌اند
صاحبى كن جاى در جانهاى مشتاقان بگير * داد پيش صاحب جاى پيمبر كرده‌اند
سرور صفدر امير المؤمنين حيدر ، كزو * بو البشر را بر ملك سالار و سرور كرده‌اند
چون نگشتى بر ملايك سجدهء تعظيم فرض ؟ * ز آب مهرش خاك آدم را مخمّر كرده‌اند
چون مسيح و خضر در دشت ولايش صد هزار * وعده با هم بر كنار حوض كوثر كرده‌اند
بر سر خوان عطاى حق ، طفيل دعوتش * خلق را روز ازل روزى مقدّر كرده‌اند
شهر علم سرور امّى لقب را اوست در * باب ايمان بر جهان مفتوح ازين در كرده‌اند
گر چه با خود زندگى شيرينيى آورده است * لذّتش در شكّر مهر تو مضمر كرده‌اند . . .
چون ظهورى خويش را سوداييانت هر زمان * در تخيّل شاد از سوداى ديگر كرده‌اند
گاه در دشت تمنّاى طواف مرقدت * در ره تعظيم ، پاى سعى از سر كرده‌اند
گاه بر درگاه شاه كربلا از روى عجز * راه رخصت را به اشك بيخودى تر كرده‌اند
بر اميد آن كه صف بندند گرد تربتت * سينه را از تير آه غم ، محجّر كرده‌اند . . .
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 125 | ابوالقاسم رادفر