دامن فتنه اجل گيرد و پرسد كه چه شد * گويدش فتنه چه ياراى سخن لا تسئل
شد پر آشوب جهان وقت گريز است گريز * قوّت پا اگرت هست محل است محل
گرنه پاى اجل از خون يلان سست شود * صد بيابان به هزيمت برود زين مرحل
بر كشى تيغ زر افشان و بر انگيزى رخش * آورى حمله سوى قبلگه خصم دغل
از پى روشنى ديدهء اجرام كشند * گرد يكران تو سكّان فلك بر مكحل
آنچه از واقعهء نوح بر آفاق گذشت * ز آب تيغ تو همان حادثه آيد به عمل
ز آتش تيغ جهانسوز تو آيد به دمى * آنچه در مدت صد قرن نيايد ز اجل
آورد از اثر موجهء گردون فرساى * قلزم قهر تو در زورق افلاك خلل
فى المثل گر به فلك خصم بر آيد چو نجوم * سايه بر عرصهء اعلا فكنى از اسفل
بر كشى تيغ چو خورشيد به يكدم كم و بيش * اندر آن عرصه نه اكثر بگذارى نه اقل
داورا دادگرا داد ز بى مهرى چرخ * كه از او شادى من جمله به غم گشت بدل
آه كز گردش سيّاره به رخسار مرا * هست چون صفحهء تقويم ز خون صد جدول
كام ما چون نبود تلخ كه از شورى بخت * گر نشانيم نى قند برآيد حنظل
منم از حرف تمنّى و ترجّى فارغ * شسته از صفحهء خاطر رقم ليت و لعل
پى زر كج نكنم گردن خود چون نرگس * خرقه بر خرقه از آن دوختهام همچو بصل
وحشى افسانهء درد تو مطوّل سخنى است * طول گفتار ز حد رفت مكن زين اطول
تا كند فرق كه اوّل نبود چون آخر * خواه آن كس كه بود عاقل و خواهى اجهل
عمر خصم تو چنان باد كه از كوتاهى * آخرش را نتوان فرق نهاد از اوّل « 2 »
در ستايش حضرت اسد اللّه الغالب على بن ابى طالب ( ع )
تا به روى تو شد برابر گل * غنچه بسيار خنده زد بر گل
در گلستان ز مستى شوقت * جامه را چاك زد سراسر گل
بر تنش گشته پيرهن خونين * كز غمت خار كرده بستر گل
پيش روى تو آفتابى زلف * زير لطف تو سايه پرور گل
چو رخ آتشين بر افروزى * از خوى شرم مىشود تر گل
هامش
( 2 ) . همان ، صص 225 - 227 .