سپهر را ز زر و جود ساخت حلقه به گوش * دُرِ محيط نجف كافتاب بحر و بر است
امير يَمْ دل ، كان كف ، علىّ عاليقدر * كه از سحاب علومش دو كَوْن يك مطْر است
بدان شجر كه فگند ابر همّتش سايه * خيال سبز سپهرش چو دانه در ثمر است
نجوم جوهر شمشير چرخ سيمابش * به قطع باديههاى سلوك راهبر است
قضاى باز و كبوتر از او به قطع رسيد * كسى كه نيست بدينها مقرّ چو جانور است
رسول گفت مر او را دَرِ مدينهء علم * تو خواجهء دو سرا بين به شاه در چه در است
به دانهاى كه ز خرما فگند بر سلمان * نموده شد به عرب كو چو نخل بارور است
ز بال او طيران يافت جعفر طيّار * كه همچو طاير قدسش هزار زير پر است
به دامن حجر الاسود است مَوْلِد او * چه جوهر است ندانم كه مولدش حجر است
زهى هماى همايون كه طوطى افلاك * به جنب قصر جلال تو كم ز كبك در است
تو را ز خوان نبى در زمان مهمانى * حديث لحمك لحمى كمينه ما حضر است
بر آفتاب در آن عصر حكم فرمودى * مدينه را ز تو اين هم ولايتى دگر است
به دلدل تو عداوت ز اصل ناپاكى است * به ذوالفقار تو يارى ز پاكى گهر است
نديده چون تو سلاسل گشاى در دوران * فلك كه سلسله جنبان حلقهء صور است
شها ! نه حدّ من است اينكه باشمت داعى * چرا كه داعيههاى چنين نه مختصر است
مرا به سايهء خود خوان كه نخل سبز سپهر * مظلّهاى است كه عشر مضرّتش عشر است
هميشه تا سخن از كوثر و بهشت بود * كه مؤمنان همه را چار جويش آبخور است
به فرق باد مرا ظلّ ساقى كوثر * كه طوطى نعم او بهشت هشت در است « 2 »
هامش
( 2 ) . مجالس المؤمنين ، ( به نقل از مناقب علوى ، صص 38 - 39 ) .