نيست « 1 » . . .
مهر سپهر
چنان كه هست فلك را دوازده تمثال * كه آفتاب بر آن دور مىزند مه و سال
بر آسمان ولايت دوازده برجند * چو آفتاب نبوّت همه به اوج كمال
شهان بى سپه و خسروان بى شمشير * ملوك بى حشم و اغنياى بى اموال
از اين دوازده برج و دوازده خورشيد * على است مهر سپهر و على است مطلع آل
عليست آن كه به كُنه حقيقتش نرسد * به غير دست خداوند قادر متعال « 2 »
شاه نجف
از خسروان روى زمين ننگ آيدم * تا من گداى حضرت ساقىّ كوثرم
شاه نجف امير ولايت على كه هست * بر سر ز فخر خاك ره او چو افسرم
تا سر بر آستانهء جاهش نهادهام * مهرست متّكا و سپهر است بسترم
من خود كيم كه دعوى مهر على كنم * من از كمينه خيل غلامان قنبرم
بر رغم خارجى بكنم نكتهاى بيان * از ننگ نام سكّه و صورت قلندرم
از منكر و نكير نترسم گه سؤال * زيرا كه در حمايت شُبّير و شَبّرم
نسبت به خاندان علىّ و هم آل او * زان كردهام درست كه پاك است مادرم
آن را كه هست با علويّان ارادتى * گر از نژاد ترك بود هست داورم
نشنيدهاى مگر كه ز آهن درى چنان * چون در رُبود روز وغا مير خيبرم
گر همچو بو تراب كسى در كمال و فضل * گويند هست بعد نبى ، نيست باورم
در كام من ز مدحت حيدر حلاوتيست * كز ذوق آن حرام شده طعم شكّرم
شاها منم غلام تو آن آذرى كه هست * در صورت بتان سخن دست آذرم
گر آذر و بُتان وى اين شعر بشنوند * مؤمن شوند معجز طبع سخنورم
هامش
( 1 ) . تاريخ ادبيات در ايران ، ج 4 ، صص 323 - 327 .
( 2 ) . على ( ع ) در شعر و ستايش فارسى ، ص 171 .