خط ترا نقاش چين ، ماليده بر چشم و جبين * كلك تو از روى زمين ، گم كرده نقش آزرى
راى تو دشمن مال را ، رويت مبارك فال را * نهج تو اهل حال را ، كرد از بلاغت ياورى
از بهر حكم و مال و زر ، هرگز نجستى شور و شر * نفسى كه چندينش هنر باشد ، جه جويد داورى ؟
روزى كه ياران دگر ، از دور كردندى نظر * از خيبر و باروش در ، كندى ، زهى زور آورى !
عصمت شعار آل تو ، ايمان و تقوى مال تو * كشف حقيقت حال تو ، سير طريقت بر سرى
پيش كسان بودت كسى ، بعد از نبى بودى بسى * پيشى تو ، هر چند از پسى ، اى نامدار گوهرى
اى مكيان را پيش صف ، وى شحنهء نجد و نجف * هستى خلافت را خلف ، از مايهء نيك اخترى
گر با تو كين ورزد خسى ، نامش نمىماند بسى * و آن جا كه گم كرده كسى ، علم تو داند رهبرى
راى تو جفت تير شد ، چون مهر عالم گير شد * عقل بلندت پير شد ، در كار معنى گسترى
اى گنج صد قارون ترا ، گفتا : نبى هارون ترا * زان دشمن وارون ترا ، منكر شود چون سامرى
گردون گردان جاى تو ، خورشيد خاك پاى تو * اى پرتوى از راى تو ، آيينهء اسكندرى
نام وجودت « لا فتى » منشور و جودت « هل اتى » * « يا منيتى حتى متى ، انا فى اساً و تَحُسّرى »
من بستهء بند توام ، خاك دو فرزند توام * در عهد و پيوند توام ، با داغ و طوق قنبرى