زمانه كرد به بزم فلك ، چراغانى * توان نشانهاش از جلوهى كواكب ديد
گرفت پرده ز رخسار ، تا كه شمس شموس * به خاك پاى وى از شوق بوسه زد خورشيد
نهاد پا چو به مُلك وجود ، امام رئوف * نثار مقدمش از ديده اشك شوق چكيد
چو زد به كشور هستى امام هشتم گام * عيان به اهل جهان شد وديعهى توحيد
مهين امام همامى كه روز و شب ، ز شعف * بَرَند سجده به درگاه او سياه و سپيد
شكفت تا گل آزادگى ز گلبن دين * نشست بر لب آزاده ، خندهى اميد
زهى جلال ، كه از اشتياق همناميش * ز افتخار مقام رضا به خود باليد
بلند شد چو نوايش به نغمهء تكبير * ز شوق ، خاست ز ناى مدينه بانگ نشيد
زهى بزرگ كه در زيگرِ قِدَم ز نخست * ز لطف جامهى رفعت به قامتش پوشيد
نگر به ديدهى حق بين جمال ايزديش * كه هست از رخ او جلوهى خداى ، پديد
خداى ، جلوه در آئينهاش كند به يقين * بهر دلى كه فروغ ولايتش تابيد
كجا به جام جهان بين جم نظر دارد * كسى كه از مى مهر و ولاى او نوشيد