تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
بود چو مظهر اسماء كبريا نامت * هميشه نام بلند تو بر زبان دارم
كجا هواى جِنان راه دل تواند زد * كه پرتوى ز ولاى تو در جَنان دارم
بهار عمر چو طى شد به بوى تو اى گل * كنون به لطف تو اميد در خزان دارم
ز گلشن حرمت كَى روم كه لاله صفت * ز داغ عشق تو عمرى به دل نشان دارم
ز درگه تو به جائى نمىروم هرگز * كه چون تو رهبر و الا و مهربان دارم
پى نثار ، اگر گنج شايگانم نيست * به خاك درگه تو اشك رايگان دارم
ز آفتاب قيامت مرا چه غم كه مدام * به سر ز سايه‌ى لطف تو سايبان دارم
به چشم خاكِ درت تا كه توتيا سازم * ز اشك شوق بسا ديده ابرسان دارم
به دامن كرم عالمى نياويزم * به دامن تو زنم دست ، تا كه جان دارم
سيه چو خامه اگر شد دل شكسته‌ى من * اميد از كف تو سرخط امان دارم
تو را كه لطف چو بحرى است بيكران ، رحمى * كه من گناه ، چو درياى بيكران دارم
نِيَم چو دِعْبِل امّا فزونتر از دِعْبِل * چكامه‌ها به مديح تو ارمغان دارم