اين راز كه جبرئيل سر داد * هر راهبرى به آن دگر داد
احمد به على ، على به فرزند * هر يك دل ديگرى بيا كند
اين لعل كه نغز و خونچكان بود * در قاب طلائيش نهان بود
اين بار امانت خدائى * آويزهء سقف كبريائى
بر دوش يكى نشسته يك چند * مىرفت به روى دوش فرزند
آنگه كه ز هشتمين ستاره * شد جامهء شب هزار پاره
آن شمس شموس هفت كشور * رو كرد به سرزمين خاور
آنگه كه پيمبر ولايت * آمد سوى كشور ولايت
اين قصهء دلنواز سر داد * زين راز به عالمى خبر داد
اين طرفه نگر كه آن خردمند * در باغ شميم گل پراكند
* * *