تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
2 / 32

در مدح امام رضا عليه السلام *

شب قدر ما آن زلف چنو شام سياست * روز را گر بودى قدر ز قدر شب ماست
آسمانست زمينى كه نظرگاه منست * كه بهر ذرّه كه ميبينم خورشيد سماست
يار در خلوت من هر سر شب تا دم صبح * هر دم صبح به مشكويم 5601945 خ 0 1 خ تا وقت مساست
گاه بر گونه‌ام آن روى چنو 6601945 خ 0 2 خ روز سپيد * گاه در دستم آن زلف چنو شام سياست
چشم من دل شد و دل چشم بيكتائى خواست * دل و چشم من يكديده و يكدل دو گواست
شاهدى بهتر ازين نيست كه در دست منست * كه به يكتائى او شاهد آن زلف دوتاست
از دل ما طلب آن قبله كه هر روى بر اوست * طلعت دوست بود قبله و دل قبله نماست
دعوت يار مكن گر كه كنى اى طالب * مگذر از دل بيدار كه محراب دعاست
يار پيداست همى هى چه دوى سوى بسوى * اوست بىسوى و ز هر سوى كه بينى پيداست
طفل وحدت به نزادست خطا مام وجود * مادر 9301945 خ 0 3 خ آنكه نزادست موحّد به خطاست
نيست جز دوست اگر هست به بالا و بپست * پست اگر بيند بيناى حقيقت بالاست
سست منگر به گل و سنگ و سفال و در و كوى * كه گل و سنگ و سفال و در و كو نيست خداست
نه بهر چشم عيانست به ما خرده مگير * روشنست اينكه نه هر ديده كه بينى بيناست
زرفانى كه نه در صرَّه 1401945 خ 0 4 خ سلطان و وزير * گنج باقيست كه در سلسلهء فقر گداست
نه گدائى كه بود دستخوش 2401945 خ 0 5 خ سيم ملوك * آنكه خاك كف پاى او اكسير طلاست
نه طلائى كه بود دستكش قيد خلاص * زر بىغش كه خلوصش دل مرد داناست
قطره و دريا پيش دل داناست يكى * قطره‌اى نيست اگر باشد عين درياست
عين درياست كه بگرفته سراپاى وجود * يك وجودست سراپاى اگر سر يا پاست
شرط اين غوص بود جستن از جوى دويى * گوهر وحدت موجود بدرياى جزاست
بى كم و كاست وجودست بهر ذرهء كه هست * غير او نيست همينست سخن بى كم و كاست
دو خدا نيست بخير و شر شر نيست وجود * خير محضست كه در وحدت هستى يكتاست