تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
حضرت پنجم آن هشتم اولاد نذير 9501945 خ 0 20 خ * كه بود جدّ سه مولود و آب هفت آباست
قادر مطلق و در كتفش شاهين قدر * قاضى بر حق و بر دستش ميزان قضاست
پسر هشتم و بر چار پسر باب نخست * كه ز پشت پدران آمده و جدّ نياست
گر ز آباش نگارند بهى تر پدرست * ور ز ابناش شمارند نكوتر ابناست
كيست سلطان سراى احديّت دل غوث * دم عيسى كف موسى كه درين بام و سراست
اى خداوند سلاطين گه دولت گه فقر * فقر من بنده بپايان شد هنگام عطاست
هر چه هستيست كجا فر و بهاى تو بود * همه سرگرم لقاى تو و آن فرّ و بهاست
هر چه موجود كجا نور و ضياى تو دمد * همگى ذرّه اشراقى آن نور و ضياست
هر چه در حيّز 0601945 خ 0 21 خ امكانست آثار وجوب 1601945 خ 0 22 خ * همه در بندگى اين حرم و اين مولاست
به خراسان تو اين مرد عراقيست 2601945 خ 0 23 خ غريب * ايكه هم نشو من از لطف تو و هم منشاست
آن نهالم كه مرا دست تو در باغ وجود * كشت و پرورد بتائيد تو در نشو و نماست
دست دادى 3601945 خ 0 24 خ كه بدان زد دل من باب طلب * تا بايدون كه نشيمنگه دل فقر و فناست
راهبر عشق تو مقصود تو برهان وصول * سرّ توحيد كه آورده مرا از ره راست
نكند چون و چرا كس كه تن پير مراد * جاى حقّ است و دلش بيرون از چون و چراست
بنده فانيست در او آرى من نيستم اوست * بنده جايى نبود سلطان خود در همه جاست
بحر دانش متلاطم شد و بر اوست مدير * چرخ بنيش كه بر او گونهء توحيد و ذُكاست
فلك بنيش چرخيست كه بر منطقه‌اش * بيحد و حصر چو خورشيد فلك اخترهاست
* * *
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 147 | احمد احمدى بيرجندى / سيد على نقوى زاده