خلوتگه فناى الوهى مقام تست * شاه بقاست آنكه به خلوتگه فناست
ذات تو و صفات تو فانيست در وجود * چون بنده گشت فانى حق خواست هر چه خواست
چتوان نمود درك ز من گر كنم سكوت * نه گويمش خدا و نگويم كزو جداست
سرّى كه نيست در خور هر درك واجبست * گفتنش بار خاطر و ناگفتنش بلاست
ساكت شوم نگويم سرّ خدا به خلق * گويم چرا نگويم حق راست را گواست
تو منبع علوم و دلت كشتى نجات * تو نخبهء وجود و درت قبلهء دعاست
ايجاد را بحبل 6101945 خ 0 30 خ وجود تو اعتصام 7101945 خ 0 31 خ * موجود را بسايهء جود تو التجاست
جز روزى ولاى تو درويش راه را * گر خوان سلطنت بود از خوردن احتماست 8101945 خ 0 32 خ
حوريه جنانرا در اين بساط سير * آهوى لا مكان را از اين چمن چراست 9101945 خ 0 33 خ
مسكين با يسار ترا سلطنت رهيست * درويش خاكسار ترا پادشه گداست
افسانهات معلم پوران پارسى * ديوانهات مكمّل پيران پارساست
هر قطره از بحار تو سرچشمهء محيط 0201945 خ 0 34 خ * هر ذره در هواى تو روشنگر ذكا 1201945 خ 0 35 خ ست
مفتون خاك كوى تو با افسر و سرير * مجنون عشق روى تو با دانش و دها 2201945 خ 0 36 خ ست
صهباى امتثال تو بىحدّت و خمار * گردون اعتدال تو بىشدّت و رخا 3201945 خ 0 37 خ ست
چشم عطاى خاك ز هور 4201945 خ 0 38 خ ست و هور چرخ * خاك گداى مور ترا چشم بر عطاست
گويم ثناى ذات تو و نزجهالتست * دانم كه حضرت تو برون از حد ثناست
عطشان شنيدهئى كه نگويد سخن ز آب * مستسقى ار بميرد از آب در ظما 7201945 خ 0 39 خ ست
گفتم ز وحدت تو و وصف كمال تو * كاين قوم بينوا و ترا گونهگون نواست
دامان و آستين و كنار تو پر گهر * گم كرده گوهر خود يك خلق و در عنا 8201945 خ 0 40 خ ست
بىدست دير پاى تو كى ابر را مجال * بى امر زود سير تو كى باد را مضا 9201945 خ 0 41 خ ست
با رايت تو هر كه ز رأى دوئى 1301945 خ 0 42 خ بريست * در مأمن تو هر كه ز بند خودى رهاست
در روزگار هر كه ز توحيد آيتى * جويد چو ژرف بينى در دفتر صفاست
تا لايزال هر كه ز دولت نشانهئى * خواهد چه باز پرسى در خانهء شماست
اى هفت تن نياى توده عقل را مدير * وين نه پدر 2301945 خ 0 43 خ سلالهء آن هفت تن نياست