تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
و برگشت . زياد گفت : اى برادر خداى از اين خير خواهى پاداشت دهد ، چه خشنود باشى و چه خشمگين . زياد براى معاويه نامه نوشت كه من از رفتن به حج منصرف شدم و امير المؤمنين هر كس را دوست مى دارد ، گسيل فرمايد و معاويه برادرش عتبة بن ابى سفيان را فرستاد . اما ابو عمر بن عبد البرّ در كتاب الاستيعاب چنين مى گويد : كه چون معاويه به سال چهل و چهارم مدعى شد زياد برادر اوست و او را به صورت برادر به خود ملحق ساخت ، دختر خود را به همسرى محمد پسر زياد در آورد تا با اين كار صحت اين موضوع را تأييد كند . ابو بكره برادر مادرى زياد بود و سميه مادر هر دو بود . ابو بكره سوگند خورد كه هرگز با زياد سخن نگويد و گفت اين مرد مادرش را به زنا كارى نسبت داد و خود را از پدر خويش نفى كرد و حال آنكه به خدا سوگند من اطلاع ندارم كه سميه ابو سفيان را هرگز ديده باشد . اى واى بر او ، با ام حبيبه چه خواهد كرد ، مگر نمى خواهد او را ببيند ، اگر ام حبيبه خود را از او پوشيده بدارد و او را نپذيرد ، زياد را رسوا كرده است و اگر با او ديدار كند ، واى از اين مصيبت كه حرمت بزرگ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را دريده است . زياد همراه معاويه حج گزارد و به مدينه رفت و چون مى خواست پيش ام حبيبة برود ، سخن ابى بكره را به خاطر آورد و از آن كار منصرف شد و هم گفته‌اند ام حبيبه او را نپذيرفت و به زياد اجازه ورود به خانه‌اش را نداد ، و هم گفته شده است كه زياد حج گزارد و به سبب سخن ابو بكره به مدينه نرفت و مى گفت خداوند ابو بكره را پاداش دهاد كه به هر حال نصيحت و خير خواهى را رها نمى كند . همچنين ابو عمر بن عبد البر در همان كتاب نقل مىكند كه گروهى از بنى اميه كه عبد الرحمان بن حكم هم ميان ايشان بود به هنگامى كه معاويه زياد را به خود پيوند داده بود ، پيش معاويه آمدند . عبد الرحمان گفت : اى معاويه اگر هيچ كس جز زنگيان نيابى گويا با همانان هم مى خواهى از اندكى و زبونى بر شمار خودت بر ما - يعنى خاندان ابى العاص - فزونى بگيرى . معاويه روى به مروان كرد و گفت : اين فرو مايه را از مجلس ما بيرون كن . مروان گفت : آرى به خدا سوگند كه او فرومايه است و طاقت آن را ندارد . معاويه گفت : به خدا سوگند اگر گذشت و بردبارى من نمى بود ، مى ديدى كه طاقت آن را دارد ، گويا مى پندارد شعر او در مورد من و زياد به اطلاع من نرسيده است . آن گاه مروان