حسب هم غافل نيستم و اگر بخواهم آن چنان كه لازم است و با دليل و حجت پاسخت را بدهم سخن به درازا مى كشد و نامه طولانى مىشود . همانا اگر اين نامهات را با عقيده صحيح و نيت پسنديده نوشته باشى و قصد نيكى كرده باشى ، در دل من درخت دوستى خواهى كاشت و پذيرفته خواهد شد و اگر قصد فريب و حيلهگرى و نيت تباه داشته باشى نفس از آنچه مايهء نابودى است سر باز مى زند .
من روزى كه نامهات را خواندم كارى انجام دادم و سخنانى ايراد كردم ، همان گونه كه خطيب كار را با سخنان خود آماده مى سازد و چنان شد كه همهء حاضران را در حالتى در آوردم كه نه اهل رفتن باشند و نه اهل آمدن ، همچون افراد سرگشته در بيابانى كه راهنماى آنان ايشان را گمراه كرده باشد و من به امثال اين كار توانايم . و در پايين نامه اين ابيات را نوشت : « هنگامى كه خويشاوندانم نسبت به من انصاف ندهند ، خود را چنان مى يابم كه تا هر گاه زنده باشم زبونى را از خويش كنار مى رانم . . . اگر تو به من نزديك شوى ، من هم به تو نزديك مى شوم و اگر تو از من دورى بجويى ، در آن حال مرا هم دورى كننده خواهى يافت . » معاويه همه چيزهايى را كه زياد از او خواسته بود پذيرفت و به خط خود براى او چيزى نوشت كه به آن اعتماد كند . زياد به شام و پيش معاويه رفت و معاويه او را به خود نزديك ساخت و بر حكمفرمايى ولايتى كه داشت گماشت و سپس او را به حكومت عراق منصوب كرد .
على بن محمد مدائنى روايت مىكند : پس از رفتن زياد به شام پيش معاويه ، وى تصميم گرفت زياد را به خود ملحق سازد - برادر خويش بداند . آن گاه مردم را جمع كرد و به منبر رفت و زياد را هم با خود بالاى منبر برد و او را بر پلهاى پايين تر از پلهاى كه خود مى نشست ، نشاند . نخست حمد و ستايش خدا را به جا آورد و سپس گفت : اى مردم من نسب خانوادهء خودمان را در زياد مى بينم ، هر كس در اين مورد شهادتى دارد برخيزد و گواهى دهد . گروهى برخاستند و گواهى دادند كه زياد پسر ابو سفيان است و گفتند پيش از مرگ ابو سفيان از او شنيدهاند كه به اين موضوع اقرار كرده است . آن گاه ابو مريم سلولى كه در دورهء جاهلى مى فروش بود برخاست و گفت : اى امير المؤمنين من
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 76
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٦