گفت : شعر او را براى من بخوان و معاويه شعر او را براى مروان خواند كه چنين است : هان به معاوية بن حرب بگو دستها از آنچه كرده است بسته و تنگ شده است ، آيا از اينكه گفته شود پدرت پاكدامن بوده است خشمگين مى شوى و از اينكه بگويند پدرت زناكار بوده است خشنود مى گردى ، گواهى مى دهم كه پيوند خويشاوندى تو با زياد چون پيوند فيل و كره خر است و گواهى مى دهم كه سميه به زياد بار گرفت بدون آنكه ضحر - ابو سفيان - به او نزديك شده باشد . معاويه سپس گفت : به خدا سوگند از او راضى نخواهم شد مگر آنكه پيش زياد رود و از او پوزش خواهى و رضايتش را جلب كند . عبد الرحمان براى پوزش خواهى پيش زياد رفت و اجازهء ورود خواست ، اجازهاش نداد . قريش با زياد در اين باره گفتگو كردند ، و چون عبد الرحمان وارد شد ، سلام داد . زياد از تكبر و خشم با گوشه چشم به او نگريست و چشم زياد همواره فرو هشته بود ، زياد به او گفت : تو خود سراينده ابياتى هستى كه سرودهاى عبد الرحمان گفت : چه چيزى را گفت : چيزى گفتهاى كه قابل باز گفتن نيست . گفت : خداوند كار امير را به صلاح آورد . براى كسى كه به صلاح بر مى گردد و پوزش خواه است ، گناهى نيست ، وانگهى براى كسى هم كه گنه كرده است ، گذشت پسنديده است ، اينك بشنو از من كه چه مى گويم ، گفت : بگو و عبد الرحمان اين ابيات را خواند : « اى ابا مغيره از اشتباه و سخن ناهنجار خود در شام به سوى تو توبه مى كنم ، من خليفه را در مورد تو چنان به خشم آوردم كه از بسيارى خشم مرا هجو گفت . . . » ، زياد گفت : تو را مردى احمق و شاعرى تبه زبان مى بينم كه در حال خشم و رضا هر چه به زبانت مى رسد ، مى گويى .
به هر حال اينك شعرت را شنيديم و پوزشت را پذيرفتيم ، نيازت را بگو . گفت : نامهاى در مورد خشنودى از من براى امير المؤمنين - يعنى معاويه - بنويس . زياد گفت : چنين مى كنم و دبير خويش را خواست و براى او رضايت نامه نوشت . عبد الرحمان نامهء او را گرفت و پيش معاويه رفت ، معاويه چون آن نامه را خواند گفت : خداوند زياد را لعنت كند كه متوجه معنى فلان شعر او نشده است و از عبد الرحمان راضى شد و او را به حال خود برگرداند . ابن ابى الحديد سپس ابياتى از
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٨٠