باشى و نه زيان ، و السّلام .
مغيره همراه آن نامه حركت كرد و به فارس آمد و چون زياد او را ديد وى را به خود نزديك ساخت و مهربانى كرد . مغيره نامه را به او داد ، زياد به نامه دقيق شد و شروع به خنديدن كرد و چون از خواندن آن آسوده شد ، آن را زير پاى خويش نهاد و گفت : اى مغيره بس است كه من به آنچه در انديشه دارى آگاه شدم ، اينك از سفرى دور و دراز آمدهاى برخيز و بار فرو نه و آسوده گير . مغيره گفت : آرى خدايت بيامرزد ، تو هم لجبازى را كنار بگذار و پيش قوم خود برگرد و به برادرت بپيوند و بر كار خويش بنگر و پيوند خويشاوندى را مگسل . زياد گفت : من مردى با گذشت و در كار خودم داراى روش ويژهاى هستم ، بر من شتاب مكن و تو نسبت به من كارى را آغاز مكن تا من نسبت به تو آغاز كنم .
زياد پس از دو يا سه روز مردم را جمع كرد و به منبر رفت و حمد و ستايش خدا را به جاى آورد و گفت : اى مردم تا آنجا كه ممكن است بلا را از خود دفع كنيد و از خداوند مسئلت كنيد كه صلح و عافيت را براى شما باقى بدارد . من از هنگامى كه عثمان كشته شده است در كار مردم نظر افكندم و در بارهء آنان انديشدم ، ايشان را همچون قربانيهايى يافتم كه در هر عهد كشته مى شوند و اين دو جنگ يعنى جمل و صفين چيزى افزون از صد هزار تن را نابود كرده است و هر يك پنداشته است كه طالب حق و پيرو امامى است و در كار خود كاملا روشن است ، اگر چنين باشد قاتل و مقتول در بهشت خواهند بود . هرگز چنين نيست و اين كار به راستى مشكل است و مايه اشتباه قوم شده است و من بيمناكم كه كار به صورت نخست برگردد ، و چگونه بايد آدمى دين خود را سلامت بدارد ، من در كار مردم نگريستم و پسنديدهتر فرجام را صلح ديدم . به زودى در كارهاى شما چنان خواهم كرد كه عاقبت و انجام آن را بپسنديد و من هم به خواست خداوند طاعت شما را ستوده داشتهام و مى دارم و از منبر فرود آمد ، و پاسخ نامهء معاويه را چنين نوشت : اما بعد ، اى معاويه نامهء تو همراه مغيرة بن شعبه به من رسيد و آنچه را در آن بود فهميدم . سپاس خداوندى را كه حق را به تو شناساند . و تو را به پيوند خويشاوندى برگرداند و من از كسانى نيستم كه كار پسنديده را نشناسد و از
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 75
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٥