است ، ابن قتيبة در كتاب عيون الاخبار مى گويد : حجاج نخستين بارى كه از عراق به شام آمد در حالى كه عمامهاى سياه بر سر و زره بر تن و كمانى عربى و تيردانى همراه داشت ، پيش وليد وارد شد . ام البنين دختر عبد العزيز بن مروان كه همسر وليد بود نگران شد و به وليد پيام فرستاد كه اين عرب تمام مسلح كيست كه پيش توست و حال آنكه تو فقط پيراهن بر تن دارى وليد پيام داد كه اين حجاج است . ام البنين فرستاده را پيش او برگرداند و او به وليد گفت : ام البنين مى گويد به خدا سوگند اگر ملك الموت با تو خلوت كند ، براى من خوشتر از آن است كه حجاج . وليد كه با حجاج شوخى مى كرد اين سخن را به او گفت . حجاج گفت اى امير المؤمنين شوخى كردن و خوش منشى با زنان را با سخنان ياوه بگذران كه زن گل بهارى است و پهلوان نيست ، و زنان را بر راز خود و چگونگى ستيز و حيلهگرى با دشمنان آگاه مساز . چون وليد پيش ام البنين رفت در حالى كه با او شوخى مى كرد ، سخن حجاج را براى او نقل كرد . ام البنين گفت : اى امير المؤمنين خواستهء من اين است كه به حجاج فرمان دهى فردا براى سلام پيش من آيد .
وليد چنان كرد و فردا حجاج آمد . ام البنين نخست مدتى از پذيرفتن او خوددارى كرد و حجاج همچنان بر پاى ايستاده بود ، سپس ام البنين اجازه داد و او را به حضور پذيرفت و گفت : آيا تو هستى كه به سبب كشتن عبد الله بن زبير و پسر اشعث به امير المؤمنين منت مى نهى همانا به خدا سوگند اگر خدا نمى دانست كه تو بدترين آفريده اويى تو را به سنگ باران كردن كعبه و به كشتن پسر اسماء ذات النطاقين كه نخستين مولود مسلمانان در مدينه بوده است ، گرفتار نمى فرمود . اما اينكه امير المؤمنين را از شوخى كردن و خوش منشى با زنان و بر آوردن لذتها و خواستههايش منع كردهاى ، اگر قرار باشد زنان از كسى چون تو اندوه زدايى كنند ، چه درست گفتهاى و بايد سخنت را پذيرفت ولى اگر قرار باشد از كسى چون او اندوه بزدايند ، نبايد هرگز سخنت را بپذيرد . همانا به خدا سوگند در آن هنگامى كه تو در سخت ترين حالت بودى و نيزههاى ايشان بر تو سايه افكنده بود و ستيز و جنگ ايشان تو را بر جاى داشته بود ، زنان امير المؤمنين از مصرف عطر گيسوهاى خود كاستند و آن را براى پرداخت حقوق سواران و سپاهيان شام فروختند ، و امير المؤمنين براى آنان محبوب تر از پسران و پدران ايشان بود و خداوند تو را از دشمن امير المؤمنين به سبب
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 50
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٥٠