تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
زبير بن به كار روايت كرده است كه چون موسى عباسى به خلافت رسيد ، مادرش خيزران در امور بسيارى سخن مى گفت و در مورد حوايج مردم شفاعت مى كرد ، موسى هم با هر چه كه او مى خواست ، موافقت مى كرد . چون چهار ماه از خلافت او گذشت ، مردم بر در خانهء مادرش جمع مى شدند و به او طمع مى بستند و چنان بود كه هر بامداد گروههايى بر در خانهء خيزران گرد مى آمدند ، تا آنكه روزى در موردى با موسى سخن گفت كه راهى براى بر آوردن خواسته‌اش نبود . موسى براى مادرش دليلى آورد ، ولى او گفت : چاره‌اى از برآوردن اين خواستهء من نيست . موسى گفت : انجام نخواهد داد . خيزران گفت : من بر آوردن اين حاجت را براى عبد الله بن مالك تضمين كرده‌ام . موسى خشمگين شد و گفت : اى واى بر من از دست اين پسر زن بدكاره ، دانستم كه او اين كار را مى خواهد به خدا سوگند نه براى تو و نه براى او اين كار را نخواهم كرد . خيزران گفت : به خدا سوگند از اين پس هرگز حاجتى از تو نخواهم خواست . موسى گفت : به خدا سوگند كه هيچ اهميت نمى دهم . خيزران خشمگين برخاست ، موسى گفت : بر جاى خود بايست و سخن مرا گوش كن ، به خدا سوگند من از خويشاوندى خود با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برى خواهم بود كه اگر به من خبر برسد كسى از ويژگان و فرماندهان سپاه و دبيران و خدمتكارانم بر در خانهء تو آمده‌اند گردنش را نزنم و اموالش را مصادره نكنم ، اينك هر كس كه مى خواهد چنين كند . آخر تجمع هر بامداد اين گروهها بر در خانهء تو چه معنى دارد ، مگر تو دوكدانى ندارى كه سرگرمت كند ، مگر قرآنى ندارى كه تو را تذكر دهد ، مگر خانه‌اى ندارى كه تو را محفوظ بدارد ، هان بر حذر باش كه ديگر دهانت را براى حاجت مسلمان يا كافرى ذمّى نگشايى . خيزران برگشت و نمى انديشيد كه چه مىكند ولى ديگر تا هنگام مرگ موسى هيچ سخنى نه تلخ و نه شيرين با او نگفت . ضمن شرح اين جمله كه فرموده است « فانّ المراة ريحانة و ليست بقهرمانه » « همانا زن گل بهارى است و پهلوان نيست » ابن ابى الحديد اين داستان را نقل كرده است : اين سخن را حجاج بن يوسف ثقفى اقتباس كرده و به وليد بن عبد الملك گفته