تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
تا آنكه هر پنج جوجه را خورد ، باز به من گفت : اى شمر دل آيا چيز ديگرى هم دارى گفتم : آرى ، سويقى دارم چون ريزه‌هاى زر آميخته به روغن و عسل . گفت : زود بياور ، من كاسهء بزرگى كه سر آدمى در آن جا مى گرفت انباشته از سويق آوردم ، گرفت و پيشانى خود را بر لب كاسه نهاد و تا آخر آشاميد ، آن گاه چنان باد گلويى زد كه گفتى كسى بر سر چاه فرياد مى كشد و همان دم به آشپز خود نگريست و گفت : اى واى بر تو آيا غذا پختن تو تمام شده است گفت : آرى ، پرسيد : چه چيزى است ، گفت : هشتاد و چند ديگ كوچك ، گفت : يكى يكى بياور . آشپز شروع به آوردن كرد و او از هر ديگچه دو يا سه لقمه خورد و دستهايش را پاك كرد و به پشت دراز كشيد و اجازه داد مردم در آيند و چون سفره گستردند ، بر سر آن نشست و همراه ديگران خورد ، آن چنان كه گويى هيچ نخورده است . گويند : خوراكى كه سبب مرگ سليمان شد چنين بود كه به راهبى كه پيش از خليفه شدن با او دوست بود گفت : اى واى بر تو ، همان لطفها را كه به روزگار حكومت برادرم وليد در حق من داشتى قطع مكن . آن راهب مى گويد : روزى براى او دو زنبيل بزرگ آوردم كه يكى پر از انجير و ديگرى پر از تخم مرغ آب پز بود . گفت : خودت براى من لقمه بگير و من يك تخم مرغ را پوست مى كندم و با يك انجير به او مى دادم ، تمام دو زنبيل را خورد و گرفتار ناگوارايى و تخمه شد و مرد و آورده‌اند كه عمرو بن معدى كرب ، بز فربهى را همراه سه صاع ذرت خورد و به همسرش گفت : تا برمى گردم ، اين گوسپند نر را بپز . زن تمام لاشهء گوسپند را در ديگ انداخت و آتش افروخت و در همان حال شروع به خوردن كرد و يكى يكى اعضاى گوسپند را خورد و چون در ديگ نگاه كرد ، ديدى در آن چيزى جز آبگوشت بدون گوشت باقى نمانده است . برخاست و گوسپند ديگرى كشت و در ديگ انداخت و پخت . در اين هنگام عمرو بن معدى كرب برگشت ، در تغارى كه خمير مى كردند براى او نان ريزه كرد و ديگ را بر آن واژگون ساخت . عمرو دست به خوردن دراز كرد و به همسرش گفت : غذا بخور . گفت : من خورده‌ام ، عمرو تمام آن گوسپند را خورد و در بستر خود دراز كشيد و همسرش را به بستر فرا خواند تا كارى انجام دهد ، نتوانست كارى