بريانى براى او آوردند ، همهاش را خورد و چون ميهمانان از سر سفره برخاستند ، آنچه مانده بود خورد و بيرون آمديم . خلف بن عبد الله قطامى را ديديم ، عنبسة به خلف گفت : آيا يك ناهار به من نمى دهى من به خلف گفتم : مواظب باشد كه هيچ روزى مثل همين امروز او را سير نخواهى يافت - همين امروز ميهمانش كن - خلف به عنبسة گفت : به چه چيز اشتها دارى گفت : خرما و روغن . خلف به خانهاش رفت پنج سبد بزرگ خرما و يك خيكچه روغن آورد ، همهاش را خورد و بيرون آمديم . از كنار مردى گذشت كه خانه مى ساخت و صد كارگر داشت و براى آنان خرما و روغن آورده بود ، آن مرد عنبسة را هم دعوت كرد تا همراه آنان بخورد . چندان خورد كه از او به صاحب خانه شكايت كردند . سپس بيرون آمد از كنار مردى گذشت كه زنبيلى همراه داشت و نان برنجى با كنجد آميخته مى فروخت . كنار او راه افتاد و شروع به خوردن كرد و زنبيل را تمام كرد و من به صاحب زنبيل پول نان برنجى هايش را دادم .
ميسرة الراس هم بسيار پر خور بود ، حكايت شده است كه به مهدى عباسى گفتند : ميسره پر خور است ، او را احضار كرد ، فيلى را هم آوردند . مهدى جلو هر يك از آن دو گرده نانى مى انداخت ، همين كه هر كدام نود و نه نان خوردند ديگر فيل از نان خوردن باز ايستاد ، ولى ميسره تمام صد نان را و افزون بر آن خورد .
ابو الحسن علاف پدر ابو بكر بن علاف شاعر مشهور بسيار پر خور بوده است ، روزى پيش ابو بكر محمد مهلبى وزير رفت . وزير دستور داد ، خر او را كشتند و با آب و نمك پختند و در سفرهء وزير همان گوشتهاى خر را براى ابو الحسن علاف آوردند و او آن را خورد و گمان مى كرد گوشت گاو است و تعريف مى كرد و تمام آن را خورد و چون بيرون آمد ، خر خود را خواست ، گفتند : در شكمت قرار دارد .
ابو العاليه هم پر خور بود ، زن باردارى نذر كرد اگر پسرى بزايد ، ابو العاليه را از حلواى خرما - افروشنه - سير كند . قضا را پسرى زاييد و ابو العاليه را خواست . او هفت ديگچه حلواى خرما خورد و دست كشيد و بيرون آمد . به او گفتند : آن زن نذر كرده بود تو را سير كند . گفت : به خدا اگر مى دانستم تا شب هم سير نمى شدم .
حكمت ( 174 )
الناس اعداء ما جهلوا . « مردم دشمن چيزى هستند كه نمى دانند . »