تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
سيراب و گرم شده بود ، خدا را ديدار كرد . اعراب در مورد پر خورى و حرص و اشتهاى زياد سرزنش مى كنند و ميان ايشان گروهى معروف به پر خورى بوده‌اند كه از جملهء ايشان معاويه است . ابو الحسن مدائنى در كتاب الاكلة مى گويد : معاويه هر روز چهار بار غذا مى خورد كه آخرين خوراكش از همه بيشتر بود ، سپس آغاز شب هم تريدى مى خورد آكنده از پياز و روغن بسيار ، بسيار زشت هم غذا مى خورد . دو و گاهى سه دستمال را پيش از تمام شدن خوراكش كثيف و چرب مى كرد و چندان مى خورد كه به پشت مى افتاد و مى گفت : اى غلام بردار كه به خدا سوگند سير نشدم ، ولى خسته شدم . عبيد الله بن زياد هم هر روز پنج بار غذا مى خورد كه دفعه آخرش غذايى آميخته با عسل بود و پس از آن كه خوراكش تمام مى شد ، پيش او بزغاله و گاه بزى بريان مى نهادند و به تنهايى مى خورد . سليمان بن عبد الملك در اين موضوع مصيبت بزرگ بود ، به رافقه رفت و به سالار آشپزخانه خود گفت : امروز از گوسپندهاى رافقه خوراك فراهم ساز . خود به حمام رفت و طول داد ، هنگامى كه از حمام بيرون آمد ، سى بره را با هشتاد گره نان خورد ، پس از آن هم بر سر سفره نشست و همراه ديگران چنان غذا خورد كه گويى چيزى نخورده است شمر دل كارگزار خاندان عمرو عاص مى گويد : سليمان بن عبد الملك به طائف آمد و من از پرخورى و گرسنگى او آگاه بودم . سليمان و عمر بن عبد العزيز و پسر سليمان ايوب با هم به تاكستان من كه معروف به رهط بود آمدند و سليمان گفت : اين مزرعه تو بسيار خوب است جز اينكه در آن اين همه جوال و زنبيل سياه است ، گفتم : جوالهاى مويز و كشمش است ، خنديد و آمد و سينهء خود را بر شاخهء درختى كه آنجا بود تكيه داد و گفت : اى شمر دل آيا چيزى دارى كه به من بخورانى ، من كه از قبل براى اين كار آمادگى داشتم ، گفتم : آرى به خدا سوگند ، بزغاله نرى دارم كه صبح و عصر ماده بزى او را شير داده است . گفت : هر چه زودتر بياور ، و من آن را كباب كرده همچون خيك آكنده از روغنى پيش او آوردم ، شروع به خوردن كرد ، نه عمر بن عبد العزيز را براى خوردن دعوت كرد و نه پسر خود را ، وقتى كه فقط يك رانش باقى مانده بود ، گفت : عمر جلو بيا ، گفت : من روزه‌ام . سليمان سپس گفت : اى شمر دل آيا چيز ديگرى دارى گفتم : آرى پنج جوجه كه هر كدام به بزرگى جوجه شتر مرغ است . گفت : بياور ، آوردم ، ران هر يك را به دست مى گرفت و استخوانهايش را بيرون مى كشيد و مى خورد