از بزرگمهر در گرفتارى كه براى او پيش آمده بود ، پرسيدند : چگونهاى ، گفت : انديشيدن در چهار مورد اين گرفتارى را بر من سبك مىكند ، نخست آنكه مى گويم از قضا و سرنوشت چارهاى نيست ، دوم آنكه مى انديشم كه اگر شكيبايى نكنم ، چه كنم ، سوم آنكه مى گويم ممكن است گرفتارى اى از اين سخت تر هم وجود داشته باشد و چهارم آنكه مى گويم شايد گشايش كار نزديك باشد .
انوشروان گفته است : همه كارهاى دنيا بر دو گونه است و نوع سومى ندارد ، يا چيزهايى است كه براى دفع آن چارهاى هست كه در آن صورت شكيبايى و حوصله كردن داروى آن است ، يا چيزهايى است كه براى آن چارهاى نيست كه صبر و شكيبايى شفاى آن است .
حكمت ( 53 )
الغنى فى الغربة وطن ، و الفقر فى الوطن غربة . « توانگرى در غربت چون در وطن ماندن است و فقر در وطن در غربت به سر بردن . » در مطالب گذشته سخن كافى در بارهء توانگرى و فقر و ستودگى و ناستودگى آن گفتهايم همان گونه كه عادت ماست كه خوبيها و بديهاى چيزى را مى گوييم و اينك افزون بر آن مى گوييم .
مردى به بقراط گفت : اى حكيم سخت درويش و بينوايى ، گفت : اگر آسايش درويشى را بشناسى ، اندوه خوردن بر خودت ، تو را از اندوه خوردن براى من باز مى دارد ، درويشى پادشاهى است كه بر آن محاسبه نيست .
و گفتهاند : ناتوان ترين مردم كسى است كه توانگرى را تحمل نكند .
به كندى گفته شد : فلان كس توانگر است ، گفت : مى دانم كه مال دارد ، ولى نمى دانم توانگر است يا نه ، چون نمى دانم در مال خود چگونه عمل مىكند .
به ابن عمر گفته شد : زيد بن ثابت در گذشته است و دويست هزار درهم بر جاى