تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥

حكمت ( 42 )

و قال عليه السّلام : « لو ضربت خيشوم المؤمن بسيفى هذا على ان يبغضنى ما ابغضنى ، و لو صببت الدنيا بجمّاتها على المنافق على ان يحبنى ما احبّنى ، و ذلك انهّ قضى فانقضى على لسان النبىّ الامىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انه قال : « يا على لا يبغضك مومن ، و لا يحبّك منافق » « اگر با اين شمشير خود بر بينى مؤمن زنم تا مرا دشمن بدارد ، مرا دشمن نخواهد داشت و اگر همهء جهان را بر منافق فرو ريزم كه مرا دوست بدارد ، دوستم نخواهد داشت و اين بدان سبب است كه قضا جارى شد و بر زبان پيامبر امّى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گذشت كه فرمود : اى على مؤمن تو را دشمن نمى دارد و منافق تو را دوست نمى دارد . » مراد على عليه السّلام از بيان اين فصل ياد آورى مطالبى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در مورد او فرموده است كه « تو را مؤمن دشمن نمى دارد و منافق دوست نمى دارد » ، و اين سخن حقى است كه ايمان و دشمن داشتن على عليه السّلام با يكديگر جمع نمى شود ، زيرا دشمن داشتن على عليه السّلام گناه كبيره است و كسى كه مرتكب گناه كبيره مىشود در نظر و عقيدهء ما ، مسلمان ناميده نمى شود . منافق هم كسى است كه تظاهر به اسلام مىكند و در باطن كافر است ، و كافر نمى تواند به اعتقاد خود على را دوست بدارد زيرا مقصود از اين خبر ، محبت دينى است و كسى كه معتقد به اسلام نباشد نمى تواند هيچ كس از اهل اسلام را به سبب مسلمانى دوست بدارد تا چه رسد در مورد على عليه السّلام آن هم با توجه به جهاد او در راه دين . بنابر اين ، اين سخن حق است و در كتابهاى صحاح به صورتى ديگر نقل شده است كه چنين است : « كسى جز مؤمن تو را دوست نمى دارد و كسى جز منافق تو را دشمن نمى دارد . » ، و ما در مباحث گذشته اين كلمه را شرح داديم .