تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
فقط سرش را تكان دهد زنگوله صدا خواهد داد و از كجا مى فهمى كه او بر جاى خود ايستاده است ، گفت : اين خر من عقلى مانند عقل امير ندارد از جمله قبائل مشهور به حماقت ، قبيلهء ازد است . گويند چون يزيد بن مهلب بر مروانيان خروج كرد ، مسلمة بن عبد الملك براى يزيد بن مهلب نوشت : تو صاحب حكومت و فرمانروايى نيستى ، صاحب آن شخصى اندوهگين و مصيبت رسيده و خون خواه است و تو مرد مشهورى هستى ولى مصيبت ديده و خون خواه نيستى . مردى از قبيلهء ازد برخاست و به يزيد گفت : پسرت مخلد را روانه كن تا كشته شود و مصيبت زده و خونخواه شوى معاويه مردى از قبيلهء كلب را به حكومت گماشت ، آن مرد روزى خطبه خواند و ضمن خطبه از مجوسيان نام برد و گفت : خدايشان لعنت كناد ، آنان با مادران خود ازدواج مى كنند ، به خدا سوگند اگر به من ده هزار درهم بدهند با مادرم ازدواج نمى كنم ، چون اين خبر به معاويه رسيد ، گفت : خداوند او را زشت بدارد ، يعنى اگر بيش از ده هزار درهم به او بدهند ، آن كار را انجام مىدهد و او را از حكومت عزل كرد . شترى از هبنقّه - اين مرد ضرب المثل حماقت است - گم شد . نام اصلى هبنقّه ، يزيد بن شروان است ، او ندا مى داد هر كس شتر را بياورد دو شتر به او خواهم داد . گفتند : به چه سبب در قبال يك شتر دو شتر مى پردازى گفت : براى شيرينى پيدا شدن . از عربى صحرا نشين خرى دزديدند . به او گفتند : خرت را دزديدند گفت : آرى و خدا را حمد مى كنم . گفتند : براى چه حمد خدا را به جاى مى آورى گفت : براى اينكه خودم سوارش نبودم در مسابقه اسب سوارى همين كه اسبى كه از همه جلو افتاده بود ، ظاهر شد يكى از تماشاچيان شروع به گفتن تكبير كرد و از شادى به جست و خيز پرداخت . مردى كه كنارش بود از او پرسيد اى جوانمرد آيا اين اسب پيشتاز از توست گفت : نه ، لگامش از من است . يكى از افراد جاهل و احمق عرب كلاب بن صعصعة است ، برادرانش براى خريدن اسبى بيرون رفتند ، او هم با ايشان رفت و در حالى كه گوساله‌اى را از پى مى كشيد بازگشت . پرسيدند : اين چيست گفت : اسبى است كه خريده‌ام ، گفتند : اين گاو است ، اى احمق مگر شاخهايش را نمى بينى . او به خانه‌اش رفت و شاخهاى گوساله را بريد و با آن برگشت و گفت همان گونه كه مى خواستيد او را به اسب تبديل كردم . به فرزندانش ، فرزندان سوار كار گاو مى گفتند .