مى كشيدند و بر شتران سوار بودند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم زبير بن عوّام را با دويست تن در مقدمهء لشكر گسيل داشت ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همين كه به صحرا رسيد به آسمان نگريست و گفت : چنين مى بينم كه ابرها براى يارى بنى كعب يعنى قبيلهء خزاعه باران فرو مى ريزند .
واقدى مى گويد : كعب بن مالك به منظور آنكه بفهمد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آهنگ كجا دارد ، پيش پيامبر آمد و برابر آن حضرت زانو زد و اين ابيات را خواند : « ما از سرزمين تهامه و خيبر همه شكها را زدوديم و سپس شمشيرها را آسوده نهاديم اگر از آنان بپرسى و بتوانند پاسخ دهند لبههاى تيزشان خواهان جنگ با قبايل دوس يا ثقيف خواهند بود . . . » پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقط لبخند زد و هيچ پاسخى نداد . مردم به كعب گفتند : به خدا قسم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى را براى تو روشن نفرمود . و مردم همچنان در بى خبرى بودند تا هنگامى كه در مرّ الظهران فرود آمدند .
واقدى مى گويد : عباس بن عبد المطلب و مخرمة بن نوفل از مكه بيرون آمدند تا براى ديدار پيامبر كه به پندار ايشان در مدينه بود ، به مدينه روند و اسلام بياورند و در منطقهء سقيا پيامبر را ديدند .
واقدى مى گويد : شبى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرداى آن شب در جحفه بود ، ابو بكر در خواب چنين ديد كه پيامبر و يارانش به مكه نزديك شدند ، ناگهان ماده سگى در حالى كه عو عو مى كرد ، بيرون آمد و چون مسلمانان نزديك شدند آن سگ خود را به پشت افكند و از پستانهايش شير بيرون جهيد . ابو بكر خواب خود را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت و پيامبر فرمود : سگ خويى آنان از ميان رفته است و خوبى ايشان فرا رسيده است و ايشان از ما به حرمت خويشاوندى مسئلت خواهند كرد و شما برخى از ايشان را خواهيد ديد و اگر ابو سفيان را ديديد ، او را مكشيد .
واقدى مى گويد : تا هنگامى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به مر الظهران رسيد ، قريش هيچ گونه اطلاعى از تصميم و مسير پيامبر پيدا نكرد . چون رسول خدا آنجا فرود آمد به ياران خود فرمان داد ، آتش بر افروزند و ده هزار آتش بر افروخته شد . قريش هم تصميم گرفتند
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٧٨