سروى ز بوستان ولايت ز پا فتاد * برجى ز آسمان هدايت خراب شد
چون ذره ، بيقرار از آنم كه كربلا * بيتُ الوبالِ كوكبهء آفتاب شد
از ياد كربلا ، دل ما بيقرار گشت * وز داغ ابتلا ، جگر ما كباب شد
رويى چنان كه بوسهگه مصطفى بدى * در خاك شد فتاده و ، از خون خضاب شد « 1 »
* * *
هر شب برود ز سينه آرام غريب * وز شربت غم ، تلخ شود كام غريب
گويند كه : از مرگ ، بتر نيست غمى * شك نيست كز آن بتر بود شام غريب « 2 »
* * *
اندرين ماتم ، ملايك دم به دم بگريسته * جن و انس و علوى و سفلى ، ز غم بگريسته
كرسى از جا رفته و ، سدره در افتاده ز پاى * عرش ، نالان گشته و لوح و قلم بگريسته
مهر عالمتاب ، با سوز جگر ناليده زار * پير گردون هر زمان با پشت خم بگريسته
زين عزا ، بهر رضاى خواجهء ركن و مقام * ناله كرده زمزم و ، بيت الحرام بگريسته
حور عين ، بهر رضاى فاطمه در باغ خلد * بر شهيد باديه با صد الم بگريسته « 3 »
* * *
اى به جاى تو ، من وفا كرده ! * تو مكافاتِ آن جفا كرده
بوده بيگانه و ، تو را با حق * به نصيحت من آشنا كرده
من ، تو را چون به حشر تشنه شوى * وعدهء شربت صفا كرده
در مكافات تو ، حسين مرا * به غم آب مبتلا كرده
آن حسينى كه جبرئيل او را * هر كجا ديده ، مرحبا كرده
فاطمه ، از براى تربيتش * صد سحرگاه ، ربنا ! كرده « 4 »
* * *
هامش
( 1 ) . همان ، ص 39 .
( 2 ) . همان ، ص 116 .
( 3 ) . همان ، ص 117 .
( 4 ) . همان ، ص 128 .