7
ز حسرت ، لاله ز اين غم داغ ماتم بر جگر دارد * كه زينب سوى شام و كوفه آهنگ سفر دارد
روان شد كاروان و ماند اندر پى دلِ ليلا * كجا مادر تواند ديده از فرزند بردارد ؟
كنار هر اسيرى ، بر فراز نى سرى چون گل * به پاى هر گلى ، مرغى سر اندر زير پر دارد
مباد اهريمنى سيلى زند بر چهرهء طفلى * كه اين سر ، سوى طفلانش نظر با چشم تر دارد
يكى خون بارد از مژگان ، يكى از دل كند فغان * يكى سوك پسر دارد ، يكى داغ پدر دارد
مران اى ساربان محمل كه از دامان اين صحرا * به حسرت شيرخوارى در پى مادر نظر دارد
رهى در پيش دارد كاروان آل پيغمبر * كه در هر گام ، گردون فتنهاى در زير سر دارد
فتد از آه مظلومان شرر در خرمن ظالم * كجا اهريمن از فرجام كار خود خبر دارد
هر آن اشكى كه از مژگان طفلى تلخْ كام افتد * شود سيلابى و در خرمن فرعونِ شام افتد
8
گل باغ ولايت را كه جانها بَرخىِ نامش * عجب دارم كه جا دادند در ويرانهء شامش
به زنجير ستم بستند بازوى عزيزى را * كه پوشيدهست ايزد جامهء عصمت بر اندامش
به جاى آنكه شويند از رخش با اشك ، گرد غم * نظر كردند با چشم عداوت از در و بامش
در آن ويرانه پرپر شد گلى از گلشن طاها * كه پشت باغبان خم شد ز مرگ نابههنگامش
ز فرزند ابو سفيان چه باقى ماند جز عبرت ؟ * ببين آغاز باطل را ، تماشا كن سرانجامش
فتاد از نغمه امشب مرغِ بىبال و پر زينب * مگر شوق گل روى پدر كردهست آرامش ؟ !
به دست آورده گويى دامن گم كردهء خود را * تسلّى مىدهد از غم دل افسردهء خود را
9
به يثرب كاروانى بىسپهسالار مىآيد * كز آهنگِ دَرايش نالههاى زار مىآيد
چه پيغامى مگر زين كاروان آورده پيك غم * كه آواى مصيبت از در و ديوار مىآيد
رسان اى ناله پيغامى به سوى تربت زهرا * كه زينب از سفر با ديدهء خونبار مىآيد
ز راه دور با شوق مزار پاك پيغمبر * مسيحى سوى اين دار الشّفا ، بيمار مىآيد
ز داغ هر عزيزى صد هزاران خار غم بر دل * طبيب دردمندان با تن تبدار مىآيد