گويا نبُدش روح به تن تا كه بيايد * بيند پسر و جسمِ به خون غوطهور او
خاموش كن اين آتش جانسوز ( صغيرا ) ! * ترسم كه بسوزد دو جهان از شرر او « 1 »
آخرين بند از تركيب 12 بند عاشورايى
ويران شوى كه ترك وفا كردى اى فلك ! * بيرون ز حدّ خويش جفا كردى اى فلك !
هر چند ظلم و جور و عداوت كه داشتى * ظاهر به حقّ آل عبا كردى اى فلك !
شرم از خدا نكردى و كشتى حسين را * اين ظلم با عزيز خدا كردى اى فلك !
زخمش هزار و نهصد و پنجاه و يك به تن * با يك تن ضعيف چها كردى اى فلك !
دستت بريده باد كه دست برادرش * از پيكر شريف جدا كردى اى فلك !
ناكام كُشتى اكبرِ او را ز راه كين * از « ابنِ مَرّه » كام روا كردى اى فلك !
عيشت عزا ، كه عشرت نو كدخداى او * از جور بيشمار ، عزا كردى اى فلك !
آن عترتى كه مَحرم ايشان مَلك نبود * حاضر به بزم آل زنا كردى اى فلك !
آن سر كه بود زينت آغوش مصطفى * در شام ، زيب طشت طلا كردى اى فلك !
بس كن ( صغير ) ! جان ملايك بسوختى * زين آتشى كه از سخنت برفروختى « 2 »
بندهايى از يك مربّعتركيب عاشورايى
ديدم آزرده دلى ، شيفته حالى از عشق * كردم از او پى تعليم ، سؤالى از عشق
كه : بَتَر يافتهاى هيچ ملالى از عشق ؟ ! * زد براى منِ غمديده مثالى از عشق
گفت : جانسوزتر از عشق ، فراق است فراق * آتش افروزتر از عشق ، فراق است فراق
گفتمش : رهرو اين راه خطربار كه بود ؟ * اهل اين قافله را ، قالهسالار كه بود ؟
آنكه شد سخت به اين درد گرفتار ، كه بود ؟ * صاحب درد فراق و تن بيمار كه بود ؟
تا كنم شرح غمش ، نام ورا انشا كن * گفت : رو شرح غم فاطمهء صغرى كن . . .
هامش
( 1 ) . كتاب مصيبتنامه ، محمد حسين صغير اصفهانى ، ص 74 .
( 2 ) . همان ، ص 184 .