عشق بر دلهاى آگه مىزند * چون دم از انّى انا اللّه مىزند
آگهىِ عشق ، در بىآگهىست * در دلى سر بر زند كز خود تهىست
وحدت مطلق از آن عشق بسيط * گوهر احمد گزيد و شد محيط
آن احد شد در تجلى و ظهور * شخص احمد ، اين بود : اللّهُ نور
صادر اول بود بىواسطه * گاه مبدأ خوانيش گه رابطه
دست قدرت اوست كآمد ز آستين * آشكارا بهر خلق ماء و طين
يك هزارش نام باشد از نخست * تو ، به هر نامش كه خوانى آنِ توست
آفتاب است آن شهنشه مستقر * در ده و دو برج يزدانى اثر
خير محض و محض خيرات آن رسول * كز شناساييش مانند اين عقول
* * *
چون به ميدان شد على بن الحسين * آشكارا شد شه بدر و حنين
با جمال احمدى آن كامكار * گشت در ميدان به لشكر آشكار
مهر رويش شد فروزان از تُتُق * نورپاش آمد به سُكّان افق
ساخت گلشن عكس رويش خاك را * كرد روشن تابشش افلاك را
روى او : سرمايه شمس ضحى * موى او : پيرايه ليل سجى
آن مشعشع نور پاك ايزدى * بر روان تيره دلها مىزدى
دشمنان دين حق ماتش شدند * واله اندر نفى و اثباتش شدند
عارف سالك چنين ره طى كند * جز به كوى دوست منزل كى كند ؟
اى حسين اى آبروى خاكيان * اى پناه و ملجأ افلاكيان
اى نخستين جلوه سلطان عشق * اى ربوده گوى با چوگان عشق
از تو بر پا قبله اسلام ماند * هم ز تو از دين ايزد نام ماند
بنده ، ( عنقاى ) حزين روسياه * بر در فيض تو دارد تكيهگاه
از عنايت همّتش همراه ساز * جايگاه او در آن درگاه ساز « 1 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 300 .