در ميدان رفتن حضرت قاسم بن حسن ( عليه السلام )
چو زد قرعه سوگ چرخ كهن * به نام گل گلستان حسن
خم آورد بالا برِ شاه دين * چو حيدر برِ سيد المرسلين
بموييد و زد بوسه بر خاك و گفت * كه : اى داور آشكار و نهفت !
به مرگ برادر دلم گشت خون * روانم بفرسود و تن شد زبون
بفرما : بِدان سو كه او بار بست * بتازم من اى شاه بالا و پست
تو تنها برادر به خون خفته زار * خروشان بدانديش در كارزار
چرا من چنين سخت جانى كنم ؟ * ازين پس چسان زندگانى كنم ؟
ز گفتار او شاه بگريست زار * ببوسيد رويش برون از شمار
همى اين بر آن آن بر اين مىگريست * بدان دو ، سپهر و زمين مىگريست
به دو گفت شاه : اى برادر پسر « 1 » ! * به مردانگى يادگار از پدر
چه دارى به پيكار چندين شتاب ؟ * ندانى كه بىتو مرا نيست تاب ؟
تو هستى روانِ تن روشنم * روان چون پسندم رود از تنم ؟
نخواهم فرستادنت سوى جنگ * برو زى « 2 » سراپرده ، منما درنگ
چون قاسم بن حسن موفق به كسب اجازه از امام نمىشود ، مادر خود را واسطه قرار مىدهد و چون از اين طريق هم نتيجهاى نمىگيرد به هنگام رجزخوانى دشمن ، قرار از كف داده آماده رزم مىشود و امام كه نظارهگر اين اشتياق زايد الوصف است او را راهى ميدان مىسازد .
در اين قسمت ، الهامى كرمانشاهى ابيات بسيار دلنشينى را صرف به تصوير كشيدن مراسم دامادى حضرت قاسم و وداع او با عروس - كه دختر سالار شهيدان است - كرده كه به خاطر بىاعتبارى اين مساله در نزد پژوهشگران و مورّخان اسلامى از نقل آن صرفنظر مىكنيم .
هامش
( 1 ) . پسر برادر .
( 2 ) . سوى جانب .