سپهدار چون شرزه شير دژم * بغرّيد و گفتا به اهل ستم
كه : اى قوم ! عباس نام من است * حَرون « 1 » توسنِ « 2 » چرخ رام من است
سپهدار شاه شهيدان منم * فداى ره اوست جان و تنم
پىِ يارى آن شه تاجدار * به شمشير هندى « 3 » كنم كارزار
منم وارث مردى مرتضى * منم فارس « 4 » پهنه كربلا
همان زور خيبرشكن با من است * كرا تاب نيروى من در تن است
دم تيغ من كام نر اژدهاست « 5 » * سر نيزهام افعى جانگزاست
ببينيد دست بلند مرا * پرند « 6 » و كمان و كند مرا
ازو شد به كوفى سپه كار تنگ * نه پاى گريز و نه جاى درنگ
ز پس : آتش تيغ و از پيش : آب * گسسته عنانها ، بريده ركاب
نمودند هريك به سويى فرار * تهى شد از ايشان لب رود بار
سپهبد هيون « 7 » تاخت در رود زود * شگفتا كه دريا بگنجد به رود
چو بر آب رود روان بنگريست * ز لبتشنگان ياد كرد و گريست
همى گفت كاى آب شيرين گوار * ز آب آفرين شاه شرمى بدار
روانى تو بر خاك و سنگ زمين * لب شتنه آلِ رسول امين
پس از تشنهكامان هاشم نژاد * به كامى تو را خوشگوارى مباد
نگردد دگر تشنهاى از تو سير * همه چشمهسار تو گردد كوير
چنان از عطش بود در التهاب * كه گفتى : زره در برش گردد آب
نفس چون كشيدى همى تيره دود * شدى از لبش سوى چرخ كبود
هامش
( 1 ) . اسب سركش .
( 2 ) . وحشى و رام نشدنى .
( 3 ) . شمشير هندى به خاطر جوهر و برندگى در ميدانهاى كارزار بهترين سلاح بوده است .
( 4 ) . مرد دليرى كه سوار بر اسب باشد ، اسب سوار .
( 5 ) . اژدهاى نر .
( 6 ) . در اين جا به معناى جوهر شمشير و شمشير جوهردار است .
( 7 ) . شتر تنومند و تندرو ، و در اينجا مطلق مركب تندرو .