يكى خوان بياراست اندر زمان * كه بودى سزاوار آن ميهمان
جز اندك نخورد آن يل بيهمال * از آن خوردنىهاى خوان نوال
وز آن پس به آسودگى در سراى * خداوند را شد ستايش سراى
* * *
مر آن نيكزن را يكى پور بود * كه جانش برِ ديو مزدور بود
بلالش بُدى نام و ليكن بلال * ز همناميش در جهان پرملال
برِ مادرآمد شبانگاه و گفت * كه رازت ز فرزند نتوان نهفت
درين شب تو دارى ز شبهاى پيش * شد آمد « 1 » به گنجينه خانه بيش
بدين گونه آمد شدت بهر چيست ؟ * بگو راست با من كه در خانه كيست ؟
بدان فتنهجو پور ، فرمود مام * كزين كار بر گو تو را چيست كام ؟
برو زين سخن دست كوتاه كن * كزين راز با تو نرانم سخن
مگر آنكه با من تو پيمان كنى * كه از هركس اين راز پنهان كنى
بسى خورد سوگند آن حيلهساز * كه پوشيده خواهم تو را داشت راز
به مادر چو ابرام بسيار كرد * ورا نيك زن آگاه از كار كرد
چو شب رفت و آمد سپيده فراز * به پا خاست مسلم براى نماز
سبك طوعه آورد با آب و تاب * بر مرد فرزانه جامى پرآب
به دو گفت : امشب نخفتى تو هيچ * به دل باشدت مرخيال بسيج ؟
سپهدار درج گهر برگشود * كه لختى درين شب چو خوابم ربود
بديدم جمال پيمبر به خواب * دگر حيدر و بابِ آن كامياب
دگر جعفر و حمزه تيغزن * عقيل سرافراز و فرّخ حسن
مرا ز آن ميان ، شير پروردگار * به بر خواند و فرمود كاى نامدار ؟
تو مهمان مايى به خرّم بهشت * چنينت به سر پاك دلاور نوشت
يقين دانم اى مادر مهربان * همين روز گردم به مينو روان
چو اين نيك زن ز آن دلاور شنود * به رخ بر ز چشم اشك خونين گشود
هامش
( 1 ) . آمد و شد .