الهامى در ادامه ماجراى مسلم بن عقيل - عليه السلام - هنگامى كه به رويارويى وى با سپاهيان امير كوفه مىپردازد بعد حماسى سرودههاى وى بيشتر نمايان مىشود و ما در اين قسمت با نقل چند بيت از اين صحنه به سراغ بخش ديگرى از مثنوى باغ فردوس او مىرويم :
بر آهيخت برّنده تيغ از نيام * چو تندر خروشيد و برگفت نام
كه : مسلم منم مرگ هر بدگهر * علىّ ولى را برادر پسر « 1 »
نبى دوده و هاشمى گوهرم * خدا را ، يكى تيغ پرجوهرم
منم ناوك شست پروردگار * رها گشته از دست پروردگار
بود مرگ را دشنه من دليل * بُرَد گردن شير و خرطوم فيل
رها سازم از شست خمّ كمند * برِ ترك گردون در آرم به بند
چو من مرد نبود درين روزگار * مرا شير حق بوده آموزگار
بگفت اين و زد بر سپاه گران * به جنگ اندر آويخت با كافران
چنان آستين برزد از روى خشم * چنان سوى دشمن بيفكند چشم
چنان سر فكند و چنان تن بخست * چنان پاى بفشرد و بگشاد دست
كه : يا زندهء ذو الفقار دو سر * به هر جنگ با خيل پرخاشگر
شدى هر كجا برق تيغش علم * چو اژدر گروهى كشيدى به دم
زدى هر كرا بر ميان تيغ كين * دو نيمش فكندى به روى زمين
تنى را كه شمشير او سود فرق * برون جستى از تنگ اسبش چو برق
ز بس تن به خون اندر آغشته كرد * زمين تا لب بام پركشته كرد
همى گفت دادار جانآفرين * بدان دست و تيغ : آفرين ! آفرين !
سروشان ، به دو ديده بگماشتند * به تحسينش آوا برافراشتند
كه : اين نامور شير شمشيرزن * مگر باشدش ز آهن و روىتن ؟
كه جويد بدين گونه تنها نبرد * درين تنگنا با يكى شهر ، مرد « 2 » !
هامش
( 1 ) . پسر برادر .
( 2 ) . همان ، ص 145 و 146 ، ص 151 و 152 .