همى گفت گريان و ره مىبريد * كه بر وى درِ خانهاى شد پديد
دلش سوى آن خانه بنمود راى * بدان در شد و ماند لختى به پاى
* * *
به دو طوعه با يك جهان شرم گفت * كهاى مرد بارنج و انديشه جفت !
ستاده بدين در چرا ايدرى ؟ * به گرداب غم از چهُ رو اندرى ؟
به شب در هشيوار فرزانگان * نپايند در كوى بيگانگان
بگفت اين چنين تا سه نوبت بدوى * نفرمود پاسخ به وى نامجوى
به فرجام ناچار با او گفت * كه اى زن ! چه پرسى ز راز نهفت ؟
مرا خانهاى نيست در اين ديار * كه گيرم زمانى در آنجا قرار
غريب و دلافگار و بىياورم * بلا بارد از آسمان بر سرم
يك امشب مرا گر پناهى دهى * به كاشانه خويش راهى دهى
به پاداش اين كار روز شمار * جزاى نكو بينى از كردگار
به دو پاسخ آورد آن نيك زن * كه اى مرد فرزانه تيغزن
كدامت بود شهر و نام تو چيست ؟ * نژاد تو از گوهر پاك كيست ؟
مرا سوختى دل بدين گفتگوى * مينديش و راز نهان بازگوى
سپهبد به دو گفت : خوش گوهرم * ز هاشم نژادانِ نامآورم
بود مسلمم نام و بابم عقيل * برادر پدر « 1 » : ساقى سلسبيل
چو از مرد نامآور پاكراى * شنيد اين سخن آن زن پارساى
بيفتاد بر خاك زار و نوان * ببوسيد پاى دلير جوان
به مژگان همى رفت خاك رهش * ز برزن بياورد در بُنگهش
به دو گفت : صبح اميدم دميد * كه خورشيدم اندر سراى آرميد
درخشنده گشت از رخت خانهام * فروغ جنان يافت كاشانهام
فراوان بدين سان چو بنواختش * به گنجينه خانه ، بنشاختش
هامش
( 1 ) . برادر پدر من .