كيست اين پنهان مرا در جان و تن * كز زبان من همى گويد سخن ؟
اين كه گويد از لب من راز كيست ؟ * بنگريد اين صاحب آواز كيست ؟
در من اين سان خودنمايى مىكند * ادّعاى آشنايى مىكند « 1 »
* * *
پردهاى كاندر برابر داشتند * وقت آمد پرده را برداشتند
ساقيى با ساغرى چون آفتاب * آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا داد او - نه پنهان - برملا * كالصّلا اى بادهخواران الصّلا ! « 2 » . . .
باز ساقى بركشيد از دل خروش * گفت : اى صافىدلانِ دُردنوش
مرد خواهم همتى عالى كند * ساغر ما را ز مى خالى كند
انبيا و اوليا را با نياز * شد به ساغر گردن خواهش دراز
جمله را ، دل در طلب چون خم به جوش * ليك آن سرخيل مخموران خموش
سر به بالا ، يك سر از برنا و پير * ليك آن منظور ساقى سر به زير
هريك از جان همتى بگماشتند * جرعهاى از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذو الجلال * همچنان در دست ساقى مال مال
جام بر كف منتظر ساقى هنوز * اللّه اللّه غيرت آمد غير سوز . . .
باز ساقى گفت : تا چند انتظار ؟ * اى حريف لا ابالى سر برآر
اى قدحپيما درآ هويى بزن * گوى چوگانت سرمگويى بزن
چون به موقع ساقىاش درخواست كرد * پير ميخواران ز جا قد راست كرد
زينت افزاى بساط نشأتين * سرور و سرخيل مخموران حسين
گفت : آن كس را كه مىجويى منم * بادهخوارى را كه مىگويى منم
شرطهايش را يكايك گوش كرد * ساغر مى را تمامى نوش كرد
باز گفت : از اين شراب خوشگوار * ديگرت گر هست يك ساغر بيار ! . . .
هامش
( 1 ) . گنجينة الاسرار عمان سامانى و غزليات وحدت كرمانشاهى ، به اهتمام محمد على مجاهدى ( انتشارات اسوه ، تهران ، 1370 ) ، ص 38 .
( 2 ) . همان ، ص 42 .