برفكنم جامه را ، در شكنم خامه را * ختم كنم بر دعا ، مهر نهم بر دهن
ظلِّ شما بستهام ، نور شما بردهام * تا فكند ظلّ و نور بر دل و جانم علن ؟
جان شما غرق نور ، نور شما در حضور * تا فتد از ابر فيض سايه به خار و سمن « 1 »
16 . ابو الحسن فراهانى
از شعرا و فضلاى نامدار سدهء يازدهم هجرى ، از سادات حسينى فراهان و معاصر با امام قلى خان والى فارس بوده است .
وى در انواع علوم عقلى و نقلى دستى به تمام داشته و در فنون ادب نيز ، شهرهء زمان خود بوده است . اثر ماندگار و گرانسنگ او : شرح قصايد انورى ، از متون ارزشمند ادب پارسى است و در نزد اهل تحقيق و صاحبنظران سخنشناس منزلت والايى دارد .
وى در اثر سعايت بدخواهان به دستور امام قلى خان در فارس به قتل مىرسد ، و چيزى نمىگذرد كه امام قلى خان و فرزندانش به دستور شاه صفى به سال 1043 از دم شمشير مىگذرند ! « 2 »
ديدى كه خونِ ناحق پروانه ، شمع را * چندان امان نداد كه شب را سحر كند
از قصايد مناقبى ابو الحسن فقط چند بيت آن را در مديحت سالار شهيدان براى ثبت در اين تذكره برگزيدهايم :
ز بس كه ريختم از ديده ، خون دل بيرون * كنون ، برونم از خون پر است همچو درون
گرَم برون چو درون پر ز خون بود ، شايد « 3 » * كه عاشقان را يكسان بود درون و برون
فلك چو مار ، مرا ز آن گزد كه من بر خويش * ز مدح شاه شهيدان نمىدمم افسون
شهى كه هر سحر از شرم روى انور او * گرفته پنجهء خورشيد ، دامن گردون
مرا چه باك ز تاريكى لحد ديگر ؟ * كه با ضميرى زين گونه مىشوم مدفون
به اختيار ، جدا نيستم ز خاك درت * كه داردم فلك دون به دست غم مرهون
همين توقع دارم كه همچو خاك درت * گذر كند ز سرشك روان من جيحون
به پارههاى دل خون فشان من نگرى * كه رقعههاست به اخلاص دوستى مشحون « 4 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 205 تا 207 .
( 2 ) . ديوان ابو الحسن فراهانى ، به اهتمام رضا عبد اللهى ( تهران ، انتشارات طاهرى ، تهران 1363 ) ص 3 و 4 و 14 .
( 3 ) . سزاوار است ، شايسته است .
( 4 ) . همان ، ص 73 تا 75 .