شعبدهباز سپهر ، ز آتش پنهان مهر * بر صفت اژدها ريخت شرر از دهن
خاتم زرّينه داد دست سليمان پناه * صبح به صحرا فتاد از بغل اهرمن
گفت فلك : نيست اين ، بلكه در ايوان عرش * چتر سعادت زدند بهر حسين و حسن
مهر و مه از دست آن : لعل و دُر مهر و كان * سرو و گل از آب اين : جان و دل مرد و زن
هردو بر اوج كمال ، همچو مه و آفتاب * هردو به باغ جمال ، چون سمن و ياسمن
هردو شه يك بساط ، هردو دُر يك صدف * هردو مه يك فلك ، هردو گل يك چمن
شيفتهء باغ آن : غنچهء خضرا لباس * سوختهء داغ اين : لالهء خونين كفن
بندهء آهوى آن : افسر ترك و ختا * صيد سگ كوى اين : آهوى دشت ختن
سرْ علَم عهد آن : بيضهء بيضا فروغ * مهرهكش مهد اين : زهرهء زهرا بدن
والد ايشان : قريش ، مولّد ايشان : حجاز * منبع ايشان : فرات ، معدن ايشان عدَن
ناقهء ايشان : حليم ، چون دل سلمى سليم * مهرهء دل در مهار ، رشتهء جان در رسن
خار خور و باركش ، نرمرو و سختكوش * گرگْ در و شير گير ، كرگدن پيلتن
لعل طراز جُلَش ، حضرت سلمان فارس * شانهكش كاكلش : حضرت ويس قرَن
زهره جبينان ، ظهور كرده ز كوهان او * همچو طلوع سهيل ، از سر كوه يمن
صحن چراگاه او ، خاك رفيعى كه هست * خار و خس آن زمين ، رشگ گل نسترن
كاش ز خاك هرات بر لب آب فرات * بُختى بخت افكند رخت من و بخت من
يا فكند بر سرم سايه ، هماى حجاز * تا شود اين استخوان طعمهء زاغ و زغن
ماه جمال حسن گفت و كمال حسين * نظم ( هلالى ) گرفت حُسن كلام حسن
رفته فروغ بصر ، مرده چراغ نظر * كرده دلم را حزين گوشهء بيت الحزن
چشم و چراغ منيد ، گر نظرى افكنيد * باز شود اين چراغ در نظرم شعله زن
چند بود در بلا ، خاطر من مبتلا ؟ * چند بود در محن ، سينهء من ممتحن ؟ « 1 »
نفس دغل از درون ، گام نه و دام نه * ديو دنى از برون ، راهزن و چاه كن
رشتهء جان تاب زد ، آتش دل سر كشيد * شمع صفت سوختم ، مردم ازين سوختن !
هامش
( 1 ) . در معرض امتحان