قطعه
محمد عربى ، آبروى هردو سرا * كسى كه خاك درش نيست ، خاك بر سر او
شنيدهام كه تكلم نمود همچو مسيح * بدين حديث ، لب لعل روحپرور او
كه : من مدينهء علمم ، على در است مرا * عجب خجسته حديثى است ، من سگ در او « 1 »
همو در مثنوى « شاه و درويش » ضمن وصف معراج رسول گرامى اسلامى و اصحاب بزرگواران آن حضرت ، مىگويد :
آفتابى و ، پرتوند همه * پيشوايى تو ، پيروند همه
چار يار تو در مقام نياز * هر يكى : شاه چار بالشِ ناز
چار طاق طرب سراى وجود * چار باغ فضاى گلشن جود
من سگ باوفاى اين هر چار * هردو چشمم براى ايشان چار
كيست آن چار مه به مذهب من ؟ : * على و فاطمه ، حسين ، حسن
بندهء كمترين توست : بلال * بلبل باغ دين توست : بلال
بر فلك ، غلغل بلال تو باد * آسمان ، منزل بلال تو باد
نسبت من اگر كنى به بلال * به هلالى علم شوم ، مه و سال « 2 »
و اين قصيده آيينى هلالى جغتايى در ستايش امام حسن و امام حسين عليهما السلام از امهات قصايد آيينى در زبان فارسى است :
تخت مرصّع گرفت شاه ملمّع بدن * جيب مرقّع دريد ، شاهد گل پيرهن
ساغر سيمين شكست ، ساقى زرين قدح * پيكر پروانه سوخت ، شمع زمرّد لگن
آتش مجنون گرفت در كمر كوهسار * شعله به گردون رسانده آه دل كوهكن
حضرت خضر فلك ، خلعت خضرا گرفت * يافت به عمر دراز ، چشمهء ظلمت وطن
شمع فلك را نشاند شعشعهء آفتاب * شعله در انجم فكند مشعل آن انجمن
ارقم طاق فلك ، شمع جهانتاب را * تيغ زبان تيز كرد ، گرم شد اندر سخن
هامش
( 1 ) . همان ، ص 211 .
( 2 ) . همان ، ص 221 .