مثنوى عاشورايى
چو آمد به جولانگه كارزار * على اكبر ، آن پردل نامدار . . .
عنان را كشيد از ره و ، ايستاد * به آيين گردان زبان برگشاد
كه : اى فرقهء ناكس و ناقبول ! * نداريد شرم از خدا و رسول ؟
به چشم شما نيست يك جو حيا * كه بستيد صفها به روى خدا . . .
ايا ناكسان ز حق بى خبر ! * كه خصميد با كيش خير البشر . . .
منم آن دليرى كه روز نبرد * دو صد پور دستان نگيرم به مرد . . .
يد اللّه ، جدّ كبار من است * شجاعت ازو يادگار من است
چو بازو گشايم به پيكار و جنگ * كه آرد نمودن به پيشم درنگ ؟
چو شير آيد از بيشه در مرغزار * به ناچار روبه نمايد فرار
سنان چون تكانم به هنگام جنگ * به بهرام گردون نماند درنگ . . .
چو بازو به گُرد افكنى خم كنم * ز گيتى ، تهى نام رستم كنم
بخندد چو تيغم به هنگام كين * بگريد ز بيم ، آسمان بر زمين . . .
به دستم چو تيغ است آتشفشان * چه باكم ز خاشاك مشتى خسان ؟ . . .
به نيروى خود هر كه دارد گمان * گو آيد به ميدان كين اين زمان
كه گردد عيان مرد و نامرد كيست ؟ * به گاه هنر ، مردآور كيست ؟
بكوشيم مردانه در كارزار * كه ماند به گيتى ز ما يادگار « 1 »
24 . محرم يزدى ( سدهء سيزدهم )
زندگينامه
نامش ميرزا عبد الوهاب ، تخلص شعرىاش « محرم » ، فرزند ميرزا محمد و زادگاهش شهر يزد بوده است . رضا قلى خان هدايت در شرح حال او مىنگارد :
« . . . هم در صغر سن والدش ( محرم ) درگذشته . وى پس از تكميل علوم به اقتضاى طبع موزون تخلص پدر را به تجديد و تأييد وارث شده ، مسافر سفر عتبات عرش درجات گرديده در
هامش
( 1 ) . همان ، ص 166 و 167 .