عندليب كاشانى در مراثى حضرت على اكبر منظومههاى ماتمى زيبايى دارد كه به ارايه سه نمونه از آنها بسنده مىكنيم :
غزل عاشورايى
كه اين جوان نه محمد ، ز نسل اطهرشست اين * بود سپهر امامت : حسين و ، محورشست اين
ز بس كه كار بر او تنگ آمدهست ، به ناچار * ز جان گذشته و ، اينك على اكبرشست اين
گذشتن از سر جان ، سهلتر ز داغ جوانى * كسى كه مرگ جوان ديده است ، باورش است اين
دگر نمانده علمدار و لشكرى به شه دين * دو بال قطع ز پيكر شده برادرشست اين
نه فضل ماند و نه جعفر ، نه قاسمى و نه عونى * تمام كشته به ميدان فتاده ، محضرشست اين
كند نظاره به دنبال اكبر از سر حسرت * گواه صدق مقالم : دو ديدهء ترشست اين
نه نامههاى شما مىنمايد اين كه به دستش * كند حساب شهيدان خويش و ، دفترشست اين
مقام كوشش جنگ است ، نى زمان تغافل * يزيد ، جايزه داده است و كيسهء زرشست اين « 1 »
غزل مرثيه
على اكبر ! الا اى طرّهات هر تار ، زنجيرى * به اين مجنون سرگشته از آن زنجير ، تدبيرى
تمناى مناى كربلا دارى به قربانى * نمىآيد فدا مادر ! مكن تعجيل ، تأخيرى . . .
به بالينت نخوابيدم چه شبها با دو صد زحمت * به اميدى كه در پيرى به عالم دست من گيرى
ز دستم مىروى اكنون ، نماند بر من دلخون * به جز يك جان پرحسرت ، به غير آه شبگيرى . . .
كمند زلف تو در خواب ديدم دوش ، دانستم * ندارد جز سيهبختى ، پريشان خواب تعبيرى
سخن با من نمىگويى ، دل زارم نمىجويى * ز مادر اى پسر ! گويا به تقصيرى تو دلگيرى !
نبستم حجلهء شادى ، نچيدم بزم دامادى * براى چون تو شمشادى ، جز اينم نيست تقصيرى . . .
سخن سر كن دمى با من و گرنه بركشم شيون * به آن آهى كه در آهن كند چون نار تأثيرى . . .
ز دستم شد على اكبر ، منم بيچاره و مضطر * ندارم ياورى ديگر ، الا اى چرخ ! تدبيرى
خزان از گلشن دين ( عندليبا ) ! شد ، مشو نوميد * كه باشد خرابى را ، ز پى البته تعميرى « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 167 و 168 .
( 2 ) . همان ، ص 163 .